210

چرا سیر نمی شم از نوشتتن؟ یه عالمه کلمه تو سرم می چرخه و می چرخه. شبیه یه دوربینم که بالای سرم نصب شده و مشاهده گر تمام دنیا و اتفاقا رو می بینم و بیتاب توصیف کردنشونم. ارتباط برقرا کردن از دریچه ی کلمات قشنگ تره برام. 

صدای کلید در که با دست های ردو در قفل چرخونده می شه ف سرفه ی الی و اینکه زیر لب می گه باید پاشم و موها مو خشک کنم. موسیقی بی کلامی که انگار جریان روزمرگی رو روی کلید های پیانو و تار های سه تارش نقاشی می کنه. صدای آب ، یکی تو حمومه و موسیقی "جیزز ، جیزز" گذاشته برای شادی روحش لابد.

برای شب باید "باقالی قاتوق" و "میرزا قاسمی" درست کنم و بریم خونه ی سحر و وحید تا لابد آغاز تعطیلات و با هم شادانه شروع کنیم. باید پروژه های پترن رکوگنشین و مرور کنم تا آخر ژانویه بهمون وقت داده تا نواقص پروژه هایی که تحویل دادیم و بررسی و ادیت کنیم. برای درس لورانت باید یه عالمه GUI تمرین کنم. و پروژه ی پایان ترم "امین" رو باید تا دو هفته ی دیگه تقریبا آماده ی ارائه کنم چون بعدش انقد روزام شلوغ می شه که بعیده وقت پیدا کنم براش. هفته ای سه روز باید برم پیش ویکتوریا و از الان ذهنم مشغوله که چطور بین این همه کار و درس و پروژه زمان خالی براش کنار بذارم و هندلش کنم. زندگی پیچیده تر از فقط  نگاه کردنه! باید قوی بود و حرکت کرد. 

 

 

209

زمان هایی و که با ویکتوریا می گذرونم ، عجیب ترینن. گاهی جوری بهم نگاه می کنه که این شلوغ بازیا چیه در میاری ، یه دقه آروم بگیر. دیروز که تو محوطه ی خونه شون با گوشیم براش آهنگ " یه روز یه آقا خرگوشه" رو گداشته بودم و دور سرسره ها می دوویدیم. حس "عروسک موزیکال بودن" بهم دست داد. :)))) ولی تمام اینا لحظه ای که آروم بغلم می کنه و سرشو می داره رو شونه م تا براش آروم زمزمه کنم "you are my sunshine" و با هم از پنجره یه بیرون نگاه کنیم. تموم میشه ، آرامش محضه اون لحظه.

208

تو برخورد اول با آدما خودتو چطور پرزنت می کنی ؟ 

آدما معمولا با پررنگ جلوه دادن دستاوردهاشون وارد می شن با خوش رویی و اعتماد به نفس بالا. لبخندهایی که تمام صورت شون و پوشونده ، صدای رسا و بی لرزش، بی نقص. انگار که برای مصاحبه ی کاری وارد شده باشند و باید در بهترین و قوی ترین حالت خودشون با بقیه روبه رو بشن. چالشِ مدام.

برای من اضطراب اینکه نباید در برخورد اول بیشتر از چیزی که در حقیقت هستم به نظر برسم همیشه همراهم هست. تا مبادا در ملاقات های بعدی باعث ناامیدی شخص مقابل از خودم بشم. فرقی نمی کنه توی کنفرانس دانشگاه باشه یا مهمونی شام خونه ی سحر. مدام حواسم هست که یه قدم جلوتر از خوده واقعی م نباید برم. البته که می دونم جزو خصایص به حساب نمیاد که هیچ ، این روزها از نقاط ضعف حتی محسوب میشه. این روزها آدم جأاب و موفق ، باید برون گرا باشه ، بلند صحبت کنه. نمی تونه خجالتی باشه ، باید تا می تونه روی نقاط ضعفش سرپوش بذاره. بی حوصلگی و نیاز به آرامش معنی نداره، باید عاشق جمع و شلوغی باشه و حتی جمع حول محور خودش بگردونه.

:/ 

 

 

207

این روزها زمان زیادی را در مترو می گذرانم. از سرگرمی های موردعلاقه ام در این زمان تماشای آدم هاست. تنوع بی نظیرشان. مدل و زنگ موها ، نحوه ی لباس پوشیدن و زبان های متفاوت ونا آشنا و لهجه های جذاب شان. دختر و پسری که حدفاصل ایستگاه "اپرا" تا "ریپالیک" را کنارم ایستاده بودند بی نظیر بودند. دختر پالتوی بلند چهارخانه ای به رنگ کرم با خطوط سیاه پوشیده بود. موهای صاف روشنش تا زیر سرشانه هایش می آمد . کلاه قهوه ای رنگی به سر با عینکی با شیشه های گرد به چشم داشت و کیف قهوه ای چرمی روی شانه هایش بود و حواس من را پرت بند پیچ خورده اش روی قسمت سرشانه ها کرده بود. پسر شلوار کرم ، بلور یقه اسکی سرمه های و کت قهوه ای به تن داشت. چنان گرم صحبت بودند که انگار آن لحظه و آن مکالمه سرنوشت سازترین لحظه ی عمرشان باشد. 

آدم ها را به ترتیب اولویت هایم تماشا می کنم. اولین چیزی که توجهم را جلب می کند همیشه رنگ و مدل موهایشان است. فر، صاف، کوتاه و بلند و از هر رنگی ، گاهی با بافت های عجیب یا در پریشان ترین حالت ممکن در نورهای رنگارنگ. زنان و مردان میانسالی که موهای سفید یکدستشان در خوش حالت ترین شکل ممکن قرار دارد و به محض نشستن کتاب کوچکی از کیف بیرون میاورند و مشغول می شوند. بعد از موها نوبت به چشم ها می رسد. جشم های خوشحال ، خسته، خوابالود ، بی حوصله ، غمگین ، عاشق ، پرهیجان ، متفکر و گاهی متعجب. با خطوط ریز و درشت دور چشم ها. در حالی که به کودک شیرینِ توی کالسکه کنار ستون آدم ها لبخند می زدم ، وقتی چشمم به انعکاس خودم در شیشه ی روبه رو افتاد فکر می کردم بدون لب ها چطور می شود متوجه لبخند روی صورتم شد؟ آیا چشم ها کافی هستند برای انتقال این حس؟ با وجود ماسک هایی که نیم بیشتر صورتهایمان را پوشانده، انگار تمام احساسات آدم ها باید چشم هایشان جمع شود.

دختر روبه رویی ام با چشم های درشت عسلی با کنجکاوی به دختر دیگری که موهای قرمزش را بالای سرش دم اسبی بسته بود و با چشم های قهوه ای از پشت عینک با گوشی موبایلش سرگرم بود ، نگاه می کرد. کتانی های سفید،  شلوار مام استایل خاکی رنگ، کت چرم مشکیِ کوتاه با بافت نرم و ظریفی با راه راه های سیاه و سفید به تن داشت. 

پسر نوجوان دیگری به محض سوار شدن در ایستگاه لیبقته (همان آزادیِ خودمان) کتاب ریاضیاتش را از کوله پشتی اش بیرون آورد و چشم هایش را پشت صفحات کتاب پنهان کرد. پسرک دیگری کنار دوستانش با اسکیت برد های رنگی به دست گرم صحبت بودند. موهای صاف و مشکی رنگش شبیه انیمه های ژاپنی چنان روی چشم هایش ریخته بود که مدام فکر می کردم چطور ممکن است رو به رویش را ببیند. 

این روزها ، سرگرمی جدیدم شده تماشای آدم های توی مترو و داستان ساختن برایشان. لذت بخش است.

 

206

ترس از دست دادن 

کابوس های شبانه دست از سرم برنمی دارند. ضمیرناخوداگاه کوفتی ام هر شب این ترس را با کشتن تک تک عزیزانم یادآوری می کند و من ضجه زنان با فریاد هایی که راه به جایی نمی برند دست به گریبان می شوم و نفس نفس زنان از خواب می پرم. در ادامه ، به محض چشم بستن ، ادامه ی اشک ها و بی چارگی ها به سراغم می آیند. الف معتقد است که طی دو هفته ی اخیر فشار و اضطراب زیادی متحمل شده ام و دلیل کابوس ها این است. هر چه است ، از صبح اشک ها بی قرار جاری شدن در حلقه ی چشمانم بیتابی می کنند. چاره چیست ؟! آدم باید پای انتخاب هایش بماند و ادامه دهد. 

در راستای احساسات مربوط به سرما خوردگی و ابریِ هوا و جنگ جهانی دوم و اردوگاه کار اجباری اسرای نازی ، امروز در حالت سرما خورده با کاسه ی سوپ در دست به افق خیره بودم و فکر می کردم ، چه زمانی این اسارت به پایان خواهد رسید ؟

به تاریخِ 12 دسامبر 2021

205

از ترسِ بارون نشین تو خونه. 

:)

204

یادت میاد این آهنگ و می خوندی و می رقصیدی ؟ خونه ی دیا ، تولد الهه ، تولد من ، دور استخر ، پشت فرمون ، پای تلفن :D

 

" دوستت دارم ، دوستت دارم هنوز عشق منی 

می دونم منو از یاد می بری 

بهونه ی نفس کشیدنم تویی 

دوستت دارم تو قلب من فقط تویی "

 

جلو چشامه اون روز :D  ، با ریتم بخونش :))))))))))))))))))))))

 

 

203

"تلاش برای فراموش نکردن" 

از مدت ها قبل بهش فک کرده بودم ، ترس از اتفاق افتادنش و مدت ها حس می کردم. طی یه سال آخر ، هر روز به خودم می گفتم فقط به قدم بعدی فکر کن و نه بیشتر. بعد از نامه ی پذیرش مسیر جدی تر شد. شایان همه ش می گفت انقدر روز دیگه تو اینجا نیستی. و من می خندیدم. می خندیدم و می گفتم شاید نشه اصن. بعد اتفاقا رفتن رو دور تند. جمع کردن مدارک و تهیه ی پول و پیدا کردن خونه و همه چی و پنجاه و نه روزی که در انتظار گذشت برای جواب سفارت. روزای آخرش صبح بیدار می شدم و گوشی و در انتظار گرفتن ایمیل چک می کردم و اگه ایمیلی نبود ، میلی هم برای جدا شدن از تخت نبود. عصر ها شایان بود که از دیوانه شدن در سکوت و تنهایی نجاتم می داد. 

روز پنجاه و نهم همچنان توی تخت بودم و ایمیلی نبود. بابا اومد که حالم و بپرسه ، داشت از پنجره به برفی و بقیه نگاه می کرد که گفتم مثه اینکه پاسپورتم حاضره. صدام آروم بود و کم داشت به فریاد شادی و ناباوری تبدیل می شد. صبح روز بعد در حالی که پاسپورتم همراه ویزای فرانسه توی دستم بود. تو خیابون راه می رفتم. همچنان ناباورانه. صبح روز بعدش بلیطمو خریده بودم. 

شایان یه موزیک فرستاد برام که توش یکی درباره ساعتای آخر صحبت می کرد. جاده ی منتهی به فرودگاه و حس و حال عجیبش. و من لحظه به لحظه شو به یاد میارم. چقد همه چی ناگهانی تموم شد. یعنی لحظه ی خداحافظی باورم نمی شد واقعیه. می گفتم خداحافظ، ولی چمدونم و که تحویل دادم میام باز بغل تون می کنم. چند ساعت نشسته بودم کنارشون بدون اینکه واقعا خداحافظی کنم انگار. و وقتی رفتم توی صف ناگهان تموم شد همه چی. بابا چند قدم شو باهام اومد. می تونست فیلم کمدی بشه لحظه ای که هر کدوم از چمدونام یه طرف افتاده بود و تلاش می کردم تنهایی کنترل و دستم بگیر و دو تا چمدون و دو تا کوله و یه کاپشن و یه کیف کمری و پوشه ی مدارکمو با دوتا دستم جمع کنم...

پشت سرم دیگه کسی و نمی دیدم. خودم بودم و خودم و راهی که تازه باید قدم اولش و بر می داشتم. صبحش تو فرودگاه شارل دوگل ، پاریس، بودم. 

 

"چه راه خوبی برای شروع یه روز جدید" 

 

 

 

 

202

اون روزای اول که رسیده بودم ، تمام طول روز آدما بهم زنگ می زدن ، کسایی که شاید تا حالا تلفنی باهاشون حرف نزده بودم پیش از این. خانواده و دوستام روزی چند بار حتی زنگ می زدن. 10 روز قرنطینه م تفریبا پای تلفن گذشت. یه روزی تو همون روزا وقتی داشتم با الهه حرف می زدم گفت الان اولشه. یکم که بگذره می بینی دورت خالی شده خیلی. گفتم آخه فلانی و فلانی و فلانی که همیشه بودن تو این سالا. گفت همه کمرنگ می شن. همه یادشون می رن ، فقط مامان بابات می مونن که همچنان زود به زود بهت زنگ می زنن. تو دلم گفتم من که مدت هاست تو این شرایط هستم. چه اهمیتی داره. و اینکه اون فلانی و فلانی و فلانی که همیشه کنارم بودن. چه دور چه نزدیک. 

بعد این روزا ، وقتی خیلی در سکوت می گذره برام. وقتی صدای پادکست و موسیقی خیلی تکراری می شه. وقتی حوصله حرف زدن با ردو رو هم ندارم. یعنی به عمد گوش وایمیستم وقتی کسی بیرون نیست از اتاقم برم بیرون که رو به رو نشم با کسی. پنج دقیقه یکبار گوشی مو چک می کنم. منتظر پیام شخص خاصی نیستم حتی. ولی چک می کنم. یه انتظار عجیبی تو دلم کاشته شده که به حضور یا عدم حضور آدما ربطی نداره. می فهمم که عمیقا تنها هستم. بیش از هر زمانی. کسی نیست که در حقیقت به من و احوالاتم اهمیت بده. احوالات متغیر روزانه م. که صبح با فحش از تخت بلند می شم و با یه موزیک شاد سرخوش و رقصان می شم و عصر بی حوصله م و شب وحشی و آخر شب خوشحال و پر انرژی و یه لوپ باطل :/ و تمام این تناقضات اهمیتی نداره که به اشتراک گذاشته بشه. جریمه م می شه "تمرین حبس شدن درون خود" و "حرف نزدن"  

 نمی دونم چه اصراری دارم به ترک. به قوی بودن. به اینکه بگم من از پس همه چی به تنهایی بر میام.

به جهت انتقام مثلا تصمیم می گیرم اینگونه رفتار کنم که عدم حضور "آدم ها" به هیچ عنوان خاطر همایونی بنده را مکدر نخواهد کرد. :)

مرگ خاصیم هم نیست. صرفا بلند بلند فکر کردم 

روزانه درگیر شاد کردن خودم ، ورزش و پیاده روی ، دوش گرفتن ، درس و مشق و دانشگاه، هی سیگار کشیدن و نکشیدن و حساب کردن مبلغی که تا کنون برای خریدش صرف شده جهت کنترل خرید مجدد ، آشپزی ، ارتباطات با آدم های جدید و ساختن ارتباطات ، انجام کارهای اداری ، دنبال کار گشتن ، دنبال کار نگشتن ، تنها در اتاق 9 متری دور خودم گشتن و اینا هستم.

لابد "آدم ها" هم تو فکرشون مدت ها پیش از این به من گفتن "به درک که نیستی و رفتی" :/ (منطقیه)