210
چرا سیر نمی شم از نوشتتن؟ یه عالمه کلمه تو سرم می چرخه و می چرخه. شبیه یه دوربینم که بالای سرم نصب شده و مشاهده گر تمام دنیا و اتفاقا رو می بینم و بیتاب توصیف کردنشونم. ارتباط برقرا کردن از دریچه ی کلمات قشنگ تره برام.
صدای کلید در که با دست های ردو در قفل چرخونده می شه ف سرفه ی الی و اینکه زیر لب می گه باید پاشم و موها مو خشک کنم. موسیقی بی کلامی که انگار جریان روزمرگی رو روی کلید های پیانو و تار های سه تارش نقاشی می کنه. صدای آب ، یکی تو حمومه و موسیقی "جیزز ، جیزز" گذاشته برای شادی روحش لابد.
برای شب باید "باقالی قاتوق" و "میرزا قاسمی" درست کنم و بریم خونه ی سحر و وحید تا لابد آغاز تعطیلات و با هم شادانه شروع کنیم. باید پروژه های پترن رکوگنشین و مرور کنم تا آخر ژانویه بهمون وقت داده تا نواقص پروژه هایی که تحویل دادیم و بررسی و ادیت کنیم. برای درس لورانت باید یه عالمه GUI تمرین کنم. و پروژه ی پایان ترم "امین" رو باید تا دو هفته ی دیگه تقریبا آماده ی ارائه کنم چون بعدش انقد روزام شلوغ می شه که بعیده وقت پیدا کنم براش. هفته ای سه روز باید برم پیش ویکتوریا و از الان ذهنم مشغوله که چطور بین این همه کار و درس و پروژه زمان خالی براش کنار بذارم و هندلش کنم. زندگی پیچیده تر از فقط نگاه کردنه! باید قوی بود و حرکت کرد.