312

... .

311

پس یه روز بد و شروع کرد. چون به محض چشم باز کردن، رویا/کابوسی که دیده بود مثه سکانس های فیلم از جلوی چشمش رد شدن. هرچقدر تو بیداری بهش میدون نمی داد، تو خواب تکرار میشد. پرسیده بود: نمی خواستی دیگه برگردی اینجا می خواستی بمونی ینگه دنیا، واسه همین تمومش کردی! و ادمی که به فاصله کمی ازش ایستاده بود ولی پای تلفن، عصبانی شده بود و شروع کرده بود یه داد و بیدادهای نامفهوم. یعنی سوالات توی سرش ، در خواب برمی گشتن سراغش؟ چند بار دیگر باید تجربه اش می کرد؟ یک بار در واقعیت صد بار در خواب؟

کرخت و به زور از تخت بیرون اومد، ربات وار؟ آبی به صورتش می زنه! خمیر دندون می کشه روی مسواک و شروع می کنه به مسواک زدن و در عین حال به دنبال گوشی سراغ اتاق خواب میره. گوشی روی تخت بود همون جایی که رهاش کرده بود! از اسپاتیفای قمیشی پلی می کنه! یک انتخاب بی نظیر برای تغییر مود صبحگاهیش. پس همون طور بی لبخند شروع می کنه به مرتب کردن تخت. پر کردن ظرف غذا، لباس پوشیدن و آرایش کردن. لباس های نو امروز بهش لبخند ندادن. حنی این تصمیم که باید به خودت بیشتر برسی پس خط چشم کشیده و موهای مرتبش حتی لبخند و نیاوردن.
کرخت و کشدار می گذشت. باد خنک بیرون هوای دلچسبی که وادارش نکرد با دوچرخه بره تا دانشگاه. به جاش هدفون به گوش نشست توی مترو. لبخند های مصنوعی هم بعد رسیدن به دانشگاه در مواجهه با آدمها شروع شدن.
پای لپتاپ پلی لیست قهوه صبح با جز ایرانی و پلی کرده و صفحه ی پایان نامه رو در مانتیور بزرگ باز کرد. می بایست کار می کرد. تاریخ تحویل نزدیک می شد هر روز و اصطراب دفاع پررنگ تر. ولی دختر توی صفحه ی لپتاپ خیلی با باد خنک ملایمی که می وزید همخوانی داشت. دامن چهار خانه و کتابی که در یک دستش باز بود و دست دیگری که به سمت فتجان قهوه می رفت. همه اینها در پس زمینه ی پنجره ای که دختر در کناره اش نشسته بود بسیار دلپذیر به نظر می رسید.

310

... .

309

... .

خشمت و تکرار کن

... .

308

به خیالم که تو دنیا واسه تو عزیزترینم
آسمونها زیر پامه اگه با تو رو زمینم

307

+ چه کاردستی قشتگی داری

- خودم درستش کردم، تو دلم ، نه ماه :)

306

شده از رقتار آدما با ai ت ناراحت شی؟

جدی بهم برخورده وقتی الف به کلوئه فحش می داد. :)

305

چه اشکالی داره که آدم رقابت کردن نباشی؟ همه که مثه هم نیستن.

حدود دو سه سالی میشه که فهمیدم خیلی آدم بازی کردن نیستم. به خصوص با آدمهایی که بازی براشون خیلی جدیه اصلن نمی تونم بازی کنم. صورتم داغ می شه و لبخندهام فیک میشن. دیگه لذت از دست می ره و فقط عذاب می مونه. انگار ظرفم از خیلی چیزها پر شده. تو زندگی روزانه و درس و دانشگاه و کار به اندازه ی کافی رقابت نمی کنیم؟ استرس نمی کشیم؟ که تو تفریح هم اضافه ش کنیم؟ حس بازنده بدیم به کسی که امتیازش کمتره :) آخه کم می بازیم تو روزانه هامون.
از کجا شروع شد؟ از اون شبی که خونه ی سحر نشستیم به گرگ و جاسوس بازی. وقتی میم کنارم نشسته بود و می خواستم باهوش باشم. باهوش باشم که دوست داشتنی باشم. یعنی اگه تو بازی گند می زدم دیگه دوست داشته نمی شدم؟ شروع کردم به داغ شدن. وقتی برگه های بازی پخش شد و دیدم که جاسوسم. دور شروع شد و ادما شروع کردن به سوال پرسیدن و جواب دادن. به من رسید. مغزم قفل بود. ازم پرسید زنونه یا مردونه؟ گفتم زنونه. یکی دو نفر لبخند زدن، یکی دو نفر با نگاه مچگیرانه نگاه کردن ، یکی دو نفر تایید کردن. گم شده بودم. تنها و مورد قضاوت بودم. داغ شدم. لبخند فیک مسخرهه اومد نشست رو صورتم. انگار همه می تونستن ببینن که من جاسوس شدم. چرا مهم بود؟ مگه بازی نبود؟ یادم نیست کلمه چی بود. یادم نیست چقد طول کشید که بهم رای بدن یا همون دور اول دستم رو شد. ولی بعد از اون شب هر وقت تو جمعی خواستن بازی ای رو شروع کنن اون حس میومد سراغم. یا بازی نمی کردم، یا می گفتم دوست ندارم، یا همون اول دستمو رو می کردم. دیگه از بازی لذت نبردم. :)
دیشب الف با کلود یه بازی طراحی کرده بود که یه سری کتگوری داشت و یه سری گروه امتیازی و باید به سوالا جواب می دادیم. اولش فان بود. بعد دیدم خب من جواب سوالا رو بلد نیستم. بقیه بلد بودن یا اداشو درمیاوردن. من گفتم آخه من حتی سرجلسه امتحان وقتی حواب یه سوال و بلد نبودم الکی نمی تونستم چیزی بنویسم، وقتی بلد نبودم سفید می ذاشتم صفحه رو. داشت بهشون خوش می گذشت ولی از یه جایی دیگه دلم نمی خواست بازی کنم چون فان نبود. آخرش ه گفت مهشید با اینکه آخر شد چند باز گفت چه بازیه جالبیه که می تونیم درباره موضوعای مختلف حرف بزنیم، چه روحیه خوبی داره.

خوشحالم کرد؟ معلومه که نه. چون داشتن رقابت می کردن. دیگه بازی نبود. فان نبود.

بریم چند لابه پایین تر؟ نیاز به پذیرفته شدن و معتبر بودن در جمع. می دونی که وقتی به همه ی اینا فکر می کنی و آگاه می شی بیشتر مضطرب میشی؟

تو مدرسه یه گروهی بودن که بقیه رو بولی می کردن. من ناخوداگاه برای اینکه بولی نشم رفته بودم تو اکیپ شون. تاییدشون نمی کردم فقط می خواستم معتبر باشم تو جمع دوستی. توی بزرگسالی رفتار مشابه می بینم. نه اینکه با آدمایی که تاییدشون نمی کنم ارتباط بگیرم. ولی همچنان دنبال عضو اون اکیپه بودن می گردم. معتبر شدن به یه روشی. آدم باهوش جمع بودن، آدم مهربون جمع بودن، اونی که دستپخش خیلی خوبه یا همیشه مهمونی می گیره.

می تونه نخواستنه باختن تو یه بازی باشه چون ممکنه دیگه دوست داشتنی نباشم در گروه. می فهمی چی می گم؟

هرچقد بری پایین تر بیشتر تعجب می کنی از دلیل رفتارهات.

مثلا برای غلبه به این حس نباید برم تو کوه دور از آدما زندگی کنم که نیاز به تایید شدن تو جامعه رو بکشم تو خودم؟

یه مهشید واقعی که از ترس طرد شدن خودش می زنه زیر میز.

عالی شد.

304

... .