235
Are we REAL?
اتفاقی که داره میوفته اینه:
دارم رو به رو میشم با اتفاق افتاده ، تنهایی پدید اومده، به لطف تعطیلات عمیق ترین حالتش و تجربه می کنم
چند دقیقه پیش وقتی تلویزیون و خاموش کردم و با چشمای باز به سقف نگاه می کردم ، به خودم گفتم ، آها ، این چیزیه که قراره چندین سال تجربه ش کنی
چطور قراره بهش عادت کنم ؟ ادمیزاد به همه چیز عادت می کنه ، نه ؟
سکوت خونه رو پر کرده ، و حنجره ای که گاهی تمام روز و بیشتر صدایی ازش در نمیاد
تعطیلات تموم شه ، اوضاع بهتر میشه
هی الکی و واقعی /نمی تونم تشخیص بدم خودم / به ادما می گم خوبم ، می گم آره همه چی عالیه ، اصن لش کردم و استراحت و لذت از تعطیلات و فلان و بسار ، ولی می دونم درسته حوصله جمع ندارم ، ولی عمیقا به یک دوست که سرش شلوغ نباشه مدام ، نیاز دارم :)
انگار به شدت بی دوست شدم ، یعنی انقد احساس فاصله و دوری دارم از همه که نمی تونم سفره ی دل پهن کنم و این میشه نقاب و نقاب میشه بی دوست موندن :)
چقد زندگی ترسناکه