235

Are we REAL?

اتفاقی که داره میوفته اینه:

دارم رو به رو میشم با اتفاق افتاده ، تنهایی پدید اومده، به لطف تعطیلات عمیق ترین حالتش و تجربه می کنم

چند دقیقه پیش وقتی تلویزیون و خاموش کردم و با چشمای باز به سقف نگاه می کردم ، به خودم گفتم ، آها ، این چیزیه که قراره چندین سال تجربه ش کنی

چطور قراره بهش عادت کنم ؟ ادمیزاد به همه چیز عادت می کنه ، نه ؟

سکوت خونه رو پر کرده ، و حنجره ای که گاهی تمام روز و بیشتر صدایی ازش در نمیاد

تعطیلات تموم شه ، اوضاع بهتر میشه

هی الکی و واقعی /نمی تونم تشخیص بدم خودم / به ادما می گم خوبم ، می گم آره همه چی عالیه ، اصن لش کردم و استراحت و لذت از تعطیلات و فلان و بسار ، ولی می دونم درسته حوصله جمع ندارم ، ولی عمیقا به یک دوست که سرش شلوغ نباشه مدام ، نیاز دارم :)

انگار به شدت بی دوست شدم ، یعنی انقد احساس فاصله و دوری دارم از همه که نمی تونم سفره ی دل پهن کنم و این میشه نقاب و نقاب میشه بی دوست موندن :)

چقد زندگی ترسناکه

234

Then , who's the HERO?

233

When Smiles Fade

We're going to Istanbul this weekend. These are our last days together, and it leaves me with such a heavy feeling, like there's a weight pressing on my chest. I don't know how to handle it, how to survive it—how we can survive it.

I just want to stay away from everyone and let myself drift into numbness. Life keeps moving forward, and each moment brings us closer to the inevitable.

What if we end up apart forever? What if we die alone?