207
این روزها زمان زیادی را در مترو می گذرانم. از سرگرمی های موردعلاقه ام در این زمان تماشای آدم هاست. تنوع بی نظیرشان. مدل و زنگ موها ، نحوه ی لباس پوشیدن و زبان های متفاوت ونا آشنا و لهجه های جذاب شان. دختر و پسری که حدفاصل ایستگاه "اپرا" تا "ریپالیک" را کنارم ایستاده بودند بی نظیر بودند. دختر پالتوی بلند چهارخانه ای به رنگ کرم با خطوط سیاه پوشیده بود. موهای صاف روشنش تا زیر سرشانه هایش می آمد . کلاه قهوه ای رنگی به سر با عینکی با شیشه های گرد به چشم داشت و کیف قهوه ای چرمی روی شانه هایش بود و حواس من را پرت بند پیچ خورده اش روی قسمت سرشانه ها کرده بود. پسر شلوار کرم ، بلور یقه اسکی سرمه های و کت قهوه ای به تن داشت. چنان گرم صحبت بودند که انگار آن لحظه و آن مکالمه سرنوشت سازترین لحظه ی عمرشان باشد.
آدم ها را به ترتیب اولویت هایم تماشا می کنم. اولین چیزی که توجهم را جلب می کند همیشه رنگ و مدل موهایشان است. فر، صاف، کوتاه و بلند و از هر رنگی ، گاهی با بافت های عجیب یا در پریشان ترین حالت ممکن در نورهای رنگارنگ. زنان و مردان میانسالی که موهای سفید یکدستشان در خوش حالت ترین شکل ممکن قرار دارد و به محض نشستن کتاب کوچکی از کیف بیرون میاورند و مشغول می شوند. بعد از موها نوبت به چشم ها می رسد. جشم های خوشحال ، خسته، خوابالود ، بی حوصله ، غمگین ، عاشق ، پرهیجان ، متفکر و گاهی متعجب. با خطوط ریز و درشت دور چشم ها. در حالی که به کودک شیرینِ توی کالسکه کنار ستون آدم ها لبخند می زدم ، وقتی چشمم به انعکاس خودم در شیشه ی روبه رو افتاد فکر می کردم بدون لب ها چطور می شود متوجه لبخند روی صورتم شد؟ آیا چشم ها کافی هستند برای انتقال این حس؟ با وجود ماسک هایی که نیم بیشتر صورتهایمان را پوشانده، انگار تمام احساسات آدم ها باید چشم هایشان جمع شود.
دختر روبه رویی ام با چشم های درشت عسلی با کنجکاوی به دختر دیگری که موهای قرمزش را بالای سرش دم اسبی بسته بود و با چشم های قهوه ای از پشت عینک با گوشی موبایلش سرگرم بود ، نگاه می کرد. کتانی های سفید، شلوار مام استایل خاکی رنگ، کت چرم مشکیِ کوتاه با بافت نرم و ظریفی با راه راه های سیاه و سفید به تن داشت.
پسر نوجوان دیگری به محض سوار شدن در ایستگاه لیبقته (همان آزادیِ خودمان) کتاب ریاضیاتش را از کوله پشتی اش بیرون آورد و چشم هایش را پشت صفحات کتاب پنهان کرد. پسرک دیگری کنار دوستانش با اسکیت برد های رنگی به دست گرم صحبت بودند. موهای صاف و مشکی رنگش شبیه انیمه های ژاپنی چنان روی چشم هایش ریخته بود که مدام فکر می کردم چطور ممکن است رو به رویش را ببیند.
این روزها ، سرگرمی جدیدم شده تماشای آدم های توی مترو و داستان ساختن برایشان. لذت بخش است.