291
در ستایش آرامش و روزهای معمولی
از دیروز عصر سیل کلافگی و بدشانسی ها سرازیر شد، اول از آپدیت اپلیکیشن velov شروع شد که باعث شد تا ساعت ها بعد نتوانم به اکانتم دسترسی داشته باشم ، پس نیم ساعت در ایستگاه دوچرخه نزدیک لب با کلافگی تمام تلاش کردم و بعد از تسلیم شدن پیاده به سمت خانه راه افتادم که مسیر کوتاهی هم نبود. در تمام ایستگاه های بعدی دوباره تلاش کردم، در حقیقت دو ساعت تا رسیدن به خانه کلافه و سرشار از خشم و ناامیدی، مشغول تلاش برای لاگین شدن بودم. تنها زرافه ها و رزهای پارک تت دوق کمی سر ذوقم آوردند. مگر دیدن زراقه ها عادی میشود؟
در مسیر با مامان و بابا تماس گرفتم و بسیار غیر منصفانه گلایه کردم که "چرا مامان هیچ وقت آنلاین نمی شه" و "من خیلی اعصابم خورده از تمام این اتفاقات" ، " اصلا من چرا دوچرخه ی خودمو ندارم؟ باید دوچرخه ی الکتریکی بخرم" ( که همین فکر کردن به اینکه من برای رفت و آمد انقدر قوی نیستم که دوچرخه ی معمولی برایم کافی باشد احساس خود سرزنشی و کافی نبودن را زنده کرد) و مامان و بابای همیشه حاضر و مهربان و حمایتگر من با کلمه های عزیزشان سعی در آرام کردن من داشتند. بی انصاف بودم. همیشه باهاشان بی انصاف بودم. دیوارهای عزیز همیشه کوتاه زندگی من 3>
پس کلاس ورزشم را از دست دادم چون به جای ساعت 7 ،8.30 به خانه رسیدم. به محض باز کردن در با کارت قرمز اداره گاز روبه رو شدم که گاز واحد را به علت مشکلی که در جریان یک سری تعمیرات پیش آمده بود و عدم حضور من در خانه قطع کرده بودند :). بهتر از این نمی شد. نه می شد دوش گرفت و نه غذایی پخت. ته مانده ی پاستای دو شب پیش را بیرون آوردم و در مایکروفر گرم کردم. به این امید که شاید غذا کمی حالم را بهتر کند و بعد بشود با اعصابی آرام تر فکر کرد که چرا؟ چه شد؟ و چه باید کرد؟
بعد از 45 دقیقه جلسه ی تراپی، سعی کردم نفس عمیق بکشم و نیمه ی پر لیوان را ببینم! شاید من امروز از اتفاق های وحشنتاک تری جان سالم به در برده بودم که روحم هم خبر نداشته! کسی چه می داند. با کتری آب داغ درست کردم و به سبک سنتی دوش سریعی گرفتم، دمنوش درست کردم و با دو تکه ی بزرگ شکلات تلخ خودم را خوشحال.
به تختم رفتم و قبل از خواب برای ماری جون پیام گداشتم: "ببخشید ناراحتت کردم مامان"