232
تایم ناهار فقط من و مارتا بودیم، درباره تونل قطار وصل کننده فرانسه و ایتالیا حرف می زدیم که یه ساله بسته شده و رفت و آمدشو به خونه پیچیده کرده. بعدِ ناهار کاموا و قلاب مو اوردم بیرون و نشستم به بافتن و حرف زدن. پرسید چی می بافی؟ گفتم شال ، گفتم میم ازم خواسته که براش چیزی ببافم که بتونه با خودش ببره. خندیدیم ، حرف زدیم و من برق اشک و توی چشماش دیدم، حرف زدیم و درباره زندگی هامون گفتیم که چطور از پس همه چی بر اومدیم. پرسیدم خوبی؟ گفت الان بهترم ، گفت اولش که سردرگم بودم و نمی تونستم تصمیم بگیرم اضطراب خیلی اذیتم می کرد، بعدش که تصمیم گرفتم درباره ش حرف بزنم ناگهان اضطراب رفت، باهاش مواجه شدم و آروم گرفتم. گفت خوبی؟ گفتم فعلا جرات مواجهه ندارم ، می خوام بذارم بگذره و به خودم برسم ، می خوام خوب باشم و به بافتن ادامه دادم، یه جوری که انگاری ماری نشسته کنار بخاری پای تلوزیون به بافتن و بیرون بارون می باره و رضا چایی آورده که با هم بخورن :)