203
"تلاش برای فراموش نکردن"
از مدت ها قبل بهش فک کرده بودم ، ترس از اتفاق افتادنش و مدت ها حس می کردم. طی یه سال آخر ، هر روز به خودم می گفتم فقط به قدم بعدی فکر کن و نه بیشتر. بعد از نامه ی پذیرش مسیر جدی تر شد. شایان همه ش می گفت انقدر روز دیگه تو اینجا نیستی. و من می خندیدم. می خندیدم و می گفتم شاید نشه اصن. بعد اتفاقا رفتن رو دور تند. جمع کردن مدارک و تهیه ی پول و پیدا کردن خونه و همه چی و پنجاه و نه روزی که در انتظار گذشت برای جواب سفارت. روزای آخرش صبح بیدار می شدم و گوشی و در انتظار گرفتن ایمیل چک می کردم و اگه ایمیلی نبود ، میلی هم برای جدا شدن از تخت نبود. عصر ها شایان بود که از دیوانه شدن در سکوت و تنهایی نجاتم می داد.
روز پنجاه و نهم همچنان توی تخت بودم و ایمیلی نبود. بابا اومد که حالم و بپرسه ، داشت از پنجره به برفی و بقیه نگاه می کرد که گفتم مثه اینکه پاسپورتم حاضره. صدام آروم بود و کم داشت به فریاد شادی و ناباوری تبدیل می شد. صبح روز بعد در حالی که پاسپورتم همراه ویزای فرانسه توی دستم بود. تو خیابون راه می رفتم. همچنان ناباورانه. صبح روز بعدش بلیطمو خریده بودم.
شایان یه موزیک فرستاد برام که توش یکی درباره ساعتای آخر صحبت می کرد. جاده ی منتهی به فرودگاه و حس و حال عجیبش. و من لحظه به لحظه شو به یاد میارم. چقد همه چی ناگهانی تموم شد. یعنی لحظه ی خداحافظی باورم نمی شد واقعیه. می گفتم خداحافظ، ولی چمدونم و که تحویل دادم میام باز بغل تون می کنم. چند ساعت نشسته بودم کنارشون بدون اینکه واقعا خداحافظی کنم انگار. و وقتی رفتم توی صف ناگهان تموم شد همه چی. بابا چند قدم شو باهام اومد. می تونست فیلم کمدی بشه لحظه ای که هر کدوم از چمدونام یه طرف افتاده بود و تلاش می کردم تنهایی کنترل و دستم بگیر و دو تا چمدون و دو تا کوله و یه کاپشن و یه کیف کمری و پوشه ی مدارکمو با دوتا دستم جمع کنم...
پشت سرم دیگه کسی و نمی دیدم. خودم بودم و خودم و راهی که تازه باید قدم اولش و بر می داشتم. صبحش تو فرودگاه شارل دوگل ، پاریس، بودم.
"چه راه خوبی برای شروع یه روز جدید"