290

خالق شدی

خدا بودن چه حسی داره؟

289

با الف حرف زدم، از لرزش دستاش وقتی شیشه های خونه می لرزیدن گفت، از اینکه شغلش و از دست داده و تصویر شلوغ اداره ی بیمه

با شین حرف زدم، از روزی که رفتن رو پشت بوم تا ببینن صدا از کجا اومده، و بمب های بعدی خیلی نزدیک تر شده بودن. از روزی که تو پمپ بنزین ساختمون رو به رو رو زدن و از شوک قفل شده بود تا وقتی الف تکونش داد و گفت پیاده شو باید بدویم، صورت هاشون که از دود و خاکستر سفید شده بود و خطوط اشک رو صورتش، ، اجرها و تیکه های بدن ادما که پرت میشدن رو زمین، از وحشت و ادرنالین بعدش

من کجا بودم؟ چطور این فاصله پر میشه؟ این همه اتفاق این همه تجربه ای که انگار دنیاهامون و جدا کرده، ، چطور نجات پیدا می کنیم؟ دوستی هامونو چطور حفظ می کنیم؟ چطور می تونن برا منی که غریبه م دیگه اینا رو تعریف کنن؟ غریبه شدم، همدرد نیستم انگار، مثه وقتی که من نمی تونم با ادمای اینجا حرف بزنم چون همدرد و هم تجربه م نیستن. انگار دارم دور و دورتر میشم

288

به خودم می گم مثه وقتاییه که عددای رو صفحه ی تردمیل و میشماری، وقتی به کلش نگاه می کنی و نفسات به شماره افتاده تو ذهنت خیلی بعیده که بتونی تا تهش بدوی، ولی وقتی خوردش می کنی ، صد مترا رو راحت تر پیش میری ، ده تا صد متر اول ، ده تا صد متر دوم و نفس هات که به شماره افتاده و ادامه میدی. به تهش که میرسی میگی دیدی شد!

الانم خوردش کن چهار هفته ماه اول :) به کلش فکر نکن، می گذره. می تونی.

287

ماه و خورشید منی!

286

باید مشاهده کنی! خودتو ، افکار و رقتارتو. از بیرون به خودت نگاه کن. بهتر درک می کنی اینجوری :)

دلواپسی سوم، و مرگ از راه می رسد! به اندازه ای رادیو دیو. به اندازه!

285

دیروز که با خانم تراپیست حرف می زدم، ازم پرسید "تو" چی می خوای؟! این همه می کوبی به در و دیوار که به چی برسی؟ گفتم: که خوشحال باشم؟ گفتم من یه زندگی و تجربه کردم که باعث شد خیلی آدم قوی تری باشم، آرامش داشته باشم! اون آرامش باعث شده بود زورم به خودم برسه تو خیلی تغییرا، تو شغلم و زندگی شخصیم! الان اون آرامشه نیست، من ققط سعی می کنم مدارا کنم با خودم تا بسازمش دوباره، به تلنگری می ریزه به هم! گفت این آن و آف شدنه کمک می کنه به آرامشت ؟ گفتم معلومه که آرامش نمی ده ولی از طرف دیگه یه شعله ای هنوز تو دلم هست که داره زورش و می زنه زنده بمونه، اگه آف شه کلن ، شعله خاموش شه, من به چه امیدی ادامه بدم؟ من می ترسم این نور خاموش شه! می ترسم خاموش شه و من راهمو پیدا نکنم.

البته که حقیقت نداره! من همیشه راهمو پیدا می کنم, فقط از مسیرش می ترسم.

گفتم ببین تو ذهن من یه ترازو هست یه طرفش مرگه، یه طرفش رنج طولانی, من رنج و انتخاب می کنم چون امید دارم تموم میشه یه روز! ولی تو مرگ و انتخاب می کنی چون رنج برات ترسناکه. دنبال میون بر می گردی از رنج. ولی تا تحملش نکنی جایزه شو نمی گیری.

از طرف دیگه، اینکه دارم اینا رو می گم هم خوشحالم نمی کنه, کدرم می کنه!