325

"He and his friends" , over and over!

324

جلوی سکوت و بگیر.

یه صدایی پخش کن هوا رو پر کنه. وقتی ساکنه انگار اکسیژن هم نایاب میشه!

323

بعد از اینکه برای بار چندم به خودم یادآوری می کنم که فعالیت آخر هفته ت جزو روتین ترین تجربه های زیسته ی آدم های اینجاست، انقدر بزرگش نکن، باز شروع می کنم به هیجان زده شدن :)
احنمالا در پایان تک تک روزهای هایکهای کوهستانیم هیجان مشابهی داشتم، ولی الان شبیه ترین حسی که به یاد میارم، هیجانم در پایان هیچهایک ده روزه ام بود. انگار آن روزهای نمناک اردیهشتی خیابان فخزرازی رو کامل به یاد میارم. تمام لبخند هایی که پهنای صورتم را می پوشاند. حتی دقیق تر ، نعریف کردن آنچه گذشت در کافه ی عمارت رو به رو بود. اینجا اما در این لحظات مهشید خط کش به دست سخت گیری بالای سرم ایستاده که در لحظه ی ذوق صبوری را یادآوری کند!

322

ولی هنوز به مویی بندم.

321

... .

320

عجیب می دونی چیه؟

... .

319

دیدی هر شبی صبح میشه

3>

318

... .

317

13 November 2026

316

درباره ی خودم:
از صبور نبودن آدم ها در برابر چالش های پاره کننده ی روبه روشون کلافه می شم و نمی دونم عکس العمل درست چیه!

البته احتمالا تو اون شرابط بهتره برم جایی گم و گور شم!

شیشه ی عسلت که شکسته کف آشپزخونه ی من در حالی که مهمونا یکی یکی می رسن! می فهمم خیلی وحشتناکه ، لیاقتش و داره بشینیم پاش دوتایی گریه کنیم زار زار. ولی با چهره ی کلافه شده و عصبی و بیچاره ت نمی دونم چی کار کنم :(