325
"He and his friends" , over and over!
بعد از اینکه برای بار چندم به خودم یادآوری می کنم که فعالیت آخر هفته ت جزو روتین ترین تجربه های زیسته ی آدم های اینجاست، انقدر بزرگش نکن، باز شروع می کنم به هیجان زده شدن :)
احنمالا در پایان تک تک روزهای هایکهای کوهستانیم هیجان مشابهی داشتم، ولی الان شبیه ترین حسی که به یاد میارم، هیجانم در پایان هیچهایک ده روزه ام بود. انگار آن روزهای نمناک اردیهشتی خیابان فخزرازی رو کامل به یاد میارم. تمام لبخند هایی که پهنای صورتم را می پوشاند. حتی دقیق تر ، نعریف کردن آنچه گذشت در کافه ی عمارت رو به رو بود. اینجا اما در این لحظات مهشید خط کش به دست سخت گیری بالای سرم ایستاده که در لحظه ی ذوق صبوری را یادآوری کند!
درباره ی خودم:
از صبور نبودن آدم ها در برابر چالش های پاره کننده ی روبه روشون کلافه می شم و نمی دونم عکس العمل درست چیه!
البته احتمالا تو اون شرابط بهتره برم جایی گم و گور شم!
شیشه ی عسلت که شکسته کف آشپزخونه ی من در حالی که مهمونا یکی یکی می رسن! می فهمم خیلی وحشتناکه ، لیاقتش و داره بشینیم پاش دوتایی گریه کنیم زار زار. ولی با چهره ی کلافه شده و عصبی و بیچاره ت نمی دونم چی کار کنم :(