196
Oh mon amour, mon amour, je sais
Que tu repartiras bientôt
On n'enferme pas les oiseaux
Gray's anatomy دوتا شخصیت فرعی داره به اسم آریزونا و کالی ، یه جایی که تو رابطه شون متوجه مشکل شدن ، برای حل مساله به مشاور مراجعه می کنن. بعد از کلی جلسه ، مشاور بهشون میگه باید ۳۰ روز از هم فاصله بگیرید. هیچ تماسی ، هیچ مکالمه ای نباید بین تون باشه. وقتی تو موقعیت های مختلف نمی تونن تحمل کنن و به هر دلیلی با هم حرف می زنن ، سی روز شون از اول باید طی بشه.
کسایی که بعد از یه اعتیاد سخت ، تصمیم به ترک کردن می گیرن ، روزهای پاک بودن شونو و می شمرن. حتی اگه ماه ها و سالها قوی باشن ، یه لغزش برشون می گردونه به روز اول، انگار باید دوباره ترک کنن. این دوباره برگشتن سر خونه ی اول ، چقدر سخت تر از باره اوله ... .
You couldn’t save me, but you can’t let me go, oh, no
I can crave you, but you don’t need to know, oh-oh
Did I take it too far? (Did I take it too far?)
Now I know what you are (Are)
You hit me so hard (So hard)
I saw stars (I saw stars)
Think I took it too far (Too far)
When I sold you my heart (My heart)
How’d it get so dark? (So dark)
I saw stars (I saw stars)
Stars (Stars)
بزرگترین دغدغه ی زندگیم اینه که کاری کنم تا مامان و بابا بهم افتخار کنن. به زبان ساده تر ، ازم راضی باشن گاهی این حس مثه یه سنگ بزرگ رو سینه م سنگینی می کنه. بیشتر وقتی خونه م این حس سراغم میاد. از شش سال پیش بیشتر حسش می کنم. یعنی یه جورایی قبل ترش انگار هنوز خیلی جوون بودم برای احساساتی از این دست. از وقتی طعم زندگی دور ازشون و چشیدم ، بار مسئولیت بیشتری نسبت به اینکه "دختر خوب" ی باشم براشون و رو شونه هام حس می کنم.
سنگِ رو سینه م بزرگ تر میشه وقتی تمام سالهایی که دخترشون بودم و مرور می کنم. تمام اشتباهات ریز و درشت، تمام بارهایی که قلب شونو و شکستم مثه یه فیلم جلوی چشمم رژه می ره و راه نفسم و می بنده. الف میگفت لازمه بری تراپی و درباره این حست صحبت کنی. شاید لازمه واقعا همین کارو کنم. نمی تونم نفس بکشم :(
نمی دونم از کی متوجه نقطه ضعفم توی ارتباطات کلامی شدم. یه وقتایی اینکه احساساتم و افکارم و تو قالب کلمات ، توی یه مکالمه حضوری ، به آدمی که جلوم نشسته بگم ، سخت ترین کار دنیاست برام. باعث می شه ، بی فکر تمام چیزایی که تو سرم می گذره رو بگم. در حقیقت دارم تلاش می کنم صادقانه صحبت کنم. و توی بیشتر مواقع باعث سوتفاهم می شم. می شینم به خودخوری که کاااااش اصن حرف نمی زدم.
گفتم : ببین مثلا این جایی که سالها خونه ت بوده رو فروختی به کسی ، وقتی دوباره قراره پا بذاری توش یه حس دوگانگی داری نسبت به اینکه اینجا خونه ته ، و در عین حال خونه ت نیست.
پی توشت : #خدایگانِ_گند_زدن_در_مکالماتِ_بسیار_ساده_ی_زندگی
پینوشت : چرا "زندگی کردن" باید انقددددرررر پیچیده باشه ؟ روابط انسانی پیچیده تر
ابتدایی که بودم با میم مسیر برگشت تا خانه را پیاده می رفتیم. در طول مسیر بازیِ ساختگی ای داشتیم که هربار یکی باید داستان فیلمی که دیده بود را با جزییات برای آن یکی تعریف می کرد. میم داستان های بیشتری برای گفتن داشت چون تا آن روز فیلم های بیشتری دیده بود. بسیاری از فیلم های دهه 70 سینمای ایران با تصویر سازی های میم در ذهن من شکل گرفته. مهم نبود اگر با داستان واقعی تناقض داشت. قصه های فیلم ها حواس من را از طولانی بودن مسیر پرت می کرد و به اندوخته ی داستان هایی که تا آن روز می دانستم می افزود. اینکه در فیلم "تکیه بر باد" چطور نقش اول مرد ، عشقش را به خاطر ثروت دختر جدیدی که با او آشنا شده بود، رها کرد را آنچنان با جزییات و هیجان تعریف می کرد انگار نشسته بودم در سالن سینما و خیره شده بودم به سکانس های رنگارنگ و چشم که باز می کردم رسیده بودیم به تقاطع خیابانی که راه خانه هایمان را جدا می کرد.
در طول یکسال گدشته ، هر جای داستان که مسیر برایم کش آمده ، نشستم به تماشای دیوانه وار فیلم و سریال . با سردرد می خوابیدم ، غذا نمی خوردم تا بفمم ته داستان "breaking bad" ، "جسی" نجات پیدا می کند یا نه. با "this is us" هم مسیر شده بودم چون هجمه ی بالای تراژدی اش ، غدد اشکی چشم هایم را دوباره فعال می کرد و من که تحت فشار روانی امتحان بودم را رها می کرد از فکر و خیال.
به نظر، باید قصه گوی دیگری برای خود پیدا کنم و یا سریال جدیدی شروع کنم . بی تردید دومی محتمل تر خواهد بود. :)
دو تا موضوع تو سرم می چرخه از صبح :
- آدما از دور قشنگ ترن ، وقتی فاصله می گیری بیشتر دلت تنگ می شه ، جذاب ترن. وقتی نزدیک می شی مضحک به نظر می رسن.
- طی سالها کسایی دورم بودن که عدم حضورم ، تغییری تو زندگی شون ایجاد نکرد. در واقع تنها دونفری که خلقت کردن به سرنوشتت اهمیت می دن. بودن یا نبودنت برای هیچ کسِ دیگه مهم نیست :)
رساله ی "don't care about anyone but yourself" می نویسم انگار :))))
تمام زمانی که خوابم ، دارم زندگیه چند ماه بعدمو تصور میکنم. با تمام ترس هایی که توی ناخوداگاهم رخنه کرده و توی بیداری ازشون فرار می کنم.
به محض پیاده شدن از هواپیما ، متوجه شدم که پابرهنه ام. کفشی پام نبود و من بین آدم هایی که همه چیزشون برام غریب بود ، دنبال چمدونم می گشتم تا یه جفت کفش برای پوشیدن پیدا کنم.
تو طبقات مختلف دانشگاه دنبال دفتر مربوط به ثبت نام دانشجو های جدید می گشتم. وقتی پیداش کردم متوجه شدم که من فرانسوی بلد نیستم برای اینکه از مسئولی که پشت میز نشته بود سوالامو بپرسم. با اضطراب وارد رفتر شدم. در کمال تعجب ، آقایی که پشت میز بود باهام فارسی صحبت کرد. فرمها رو پرینت گرفت و داشت توضیح میداد که باید چی کار کنم که ناگهان بقیه دانشجو ها به اتاق سرازیر شدن. شروع کردن به هل دادن و فرم ها از دستم افتاد و روی زمین پخش شدن و نمی تونستم جمع شون کنم. دیگه کسی صدامو نمی شنید و مسئول ثبت نام هم مشغول جواب دادن به سوالات سایر دانشجو ها شده بود. سرگردون اومدم بیرون دفتر نشستم روی صندلی ...
رسیدم به خونه ای که قرار بود بعد از این توش زندگی کنم. وقتی وارد اتاقم شدم ، اثری از اتاقی که توی عکس دیده بودم نبود. کلی تخت کنار هم توی اتاق چیده شده بودن و بهم می گفتن باید اولین تخت خالی که پیدا شد و انتخاب کنم وگرنه جایی برام باقی نمی مونه. تو سرم فک می کردم فقط همین امشبه ، یه جایی و پیدا کن تا امشب و بخوابی. فردا درستش می کنی. ولی سمت هر تختی که می رفتم ناگهان پر می شد. سردرگم ایستاده بودم وسط اتاق ...
آخرین بار که از هواپیما پیاده شدم متوجه شدم هیچ پولی با خودم نیاوردم و باید یه راهی پیدا می کردم تا پدرم برام پول بفرسته . ولی منکه هنوز حساب بانکی نداشتم. چطور باید برام پول می فرستاد ؟؟؟؟
تنها راهی که بلدم برای غلبه کردن به ترس های زندگیم، مواجه شدن باهاشونه. ا از هرچیزی می ترسی بهش حمله کن. انجامش بده. ترس ناپدید می شه و تو توی مسیر درست قرار می گیری.
به قول الهه ، یه چیزی میشه بالاخره. همون طور که تا الان پیش رفته ، بقیه ش هم درست پیش میره.
تیر 1400
سوگواریِ از دست دادن، وقتی در زمان بودن فرد و به مرور زمان صورت بگیره ، شوکِ حاصل از دست دادنِ واقعی و کم می کنه. یه جور کرختی به جا میمونه. ازخودت تعجب میکنی. می گی این نشانه های بلوغه که راحت تر عبور می کنی از آدم ها ؟ وقتی می بینی اثری از احساسانی که قبلا بودن نیست و حتی جای خالیش درد نمی کنه. تو این شرایط به صحت عقلم شک می کنم گاهی. ولی در ادامه به یاد می یارم که این کرختی به مرور به وجود اومده ، طی ماه ها دست و پا زدن و تلاش های بی ثمر. پس الان کاملا حق دارم که در آرامش عبور کنم به سمت مقصد بعدی.
آدم ها در زندگیِ ما میان و میرن. مهمه که در طول زمان ازخودمون دست نکشیم تا بعد از رفتن شون وقتی به عقب نگاه می کنیم ، خودمون و در زندگی شخصی تو مسیر اهداف مون ببینیم. نه که با خوده از ریل خارج شده مواجه بشیم. :)