تمام زمانی که خوابم ، دارم زندگیه چند ماه بعدمو تصور میکنم. با تمام ترس هایی که توی ناخوداگاهم رخنه کرده و توی بیداری ازشون فرار می کنم.

 

به محض پیاده شدن از هواپیما ، متوجه شدم که پابرهنه ام. کفشی پام نبود و من بین آدم هایی که همه چیزشون برام غریب بود ، دنبال چمدونم می گشتم تا یه جفت کفش برای پوشیدن پیدا کنم. 

تو طبقات مختلف دانشگاه دنبال دفتر مربوط به ثبت نام دانشجو های جدید می گشتم. وقتی پیداش کردم متوجه شدم که من فرانسوی بلد نیستم برای اینکه از مسئولی که پشت میز نشته بود سوالامو بپرسم. با اضطراب وارد رفتر شدم. در کمال تعجب ، آقایی که پشت میز بود باهام فارسی صحبت کرد. فرمها رو پرینت گرفت و داشت توضیح میداد که باید چی کار کنم که ناگهان بقیه دانشجو ها به اتاق سرازیر شدن. شروع کردن به هل دادن و فرم ها از دستم افتاد و روی زمین پخش شدن و نمی تونستم جمع شون کنم. دیگه کسی صدامو نمی شنید و مسئول ثبت نام هم مشغول جواب دادن به سوالات سایر دانشجو ها شده بود. سرگردون اومدم بیرون دفتر نشستم روی صندلی ...

رسیدم به خونه ای که قرار بود بعد از این توش زندگی کنم. وقتی وارد اتاقم شدم ، اثری از اتاقی که توی عکس دیده بودم نبود. کلی تخت کنار هم توی اتاق چیده شده بودن و بهم می گفتن باید اولین تخت خالی که پیدا شد و انتخاب کنم وگرنه جایی برام باقی نمی مونه. تو سرم فک می کردم فقط همین امشبه ، یه جایی و پیدا کن تا امشب و بخوابی. فردا درستش می کنی. ولی سمت هر تختی که می رفتم ناگهان پر می شد. سردرگم ایستاده بودم وسط اتاق ...

آخرین بار که از هواپیما پیاده شدم متوجه شدم هیچ پولی با خودم نیاوردم و باید یه راهی پیدا می کردم تا پدرم برام پول بفرسته . ولی منکه هنوز حساب بانکی نداشتم. چطور باید برام پول می فرستاد ؟؟؟؟

 

تنها راهی که بلدم برای غلبه کردن به ترس های زندگیم، مواجه شدن باهاشونه. ا از هرچیزی می ترسی بهش حمله کن. انجامش بده. ترس ناپدید می شه و تو توی مسیر درست قرار می گیری. 

به قول الهه ، یه چیزی میشه بالاخره. همون طور که تا الان پیش رفته ، بقیه ش هم درست پیش میره. 

 

تیر 1400