ابتدایی که بودم با میم مسیر برگشت تا خانه را پیاده می رفتیم. در طول مسیر بازیِ ساختگی ای داشتیم که هربار یکی باید داستان فیلمی که دیده بود را با جزییات برای آن یکی تعریف می کرد. میم داستان های بیشتری برای گفتن داشت چون تا آن روز فیلم های بیشتری دیده بود. بسیاری از فیلم های دهه 70 سینمای ایران با تصویر سازی های میم در ذهن من شکل گرفته. مهم نبود اگر با داستان واقعی تناقض داشت. قصه های فیلم ها حواس من را از طولانی بودن مسیر پرت می کرد و به اندوخته ی داستان هایی که تا آن روز می دانستم می افزود. اینکه در فیلم "تکیه بر باد" چطور نقش اول مرد ، عشقش را به خاطر ثروت دختر جدیدی که با او آشنا شده بود، رها کرد را آنچنان با جزییات و هیجان تعریف می کرد انگار نشسته بودم در سالن سینما و خیره شده بودم به سکانس های رنگارنگ  و چشم که باز می کردم رسیده بودیم به تقاطع خیابانی که راه خانه هایمان را جدا می کرد. 

در طول یکسال گدشته ، هر جای داستان که مسیر برایم کش آمده ، نشستم به تماشای دیوانه وار فیلم و سریال . با سردرد می خوابیدم ، غذا نمی خوردم تا بفمم ته داستان "breaking bad" ، "جسی" نجات پیدا می کند یا نه. با "this is us" هم مسیر شده بودم چون هجمه ی بالای تراژدی اش ، غدد اشکی چشم هایم را دوباره فعال می کرد و من که تحت فشار روانی امتحان بودم را رها می کرد از فکر و خیال. 

به نظر، باید قصه گوی دیگری برای خود پیدا کنم و یا سریال جدیدی شروع کنم . بی تردید دومی محتمل تر خواهد بود. :)