188
بزرگترین دغدغه ی زندگیم اینه که کاری کنم تا مامان و بابا بهم افتخار کنن. به زبان ساده تر ، ازم راضی باشن گاهی این حس مثه یه سنگ بزرگ رو سینه م سنگینی می کنه. بیشتر وقتی خونه م این حس سراغم میاد. از شش سال پیش بیشتر حسش می کنم. یعنی یه جورایی قبل ترش انگار هنوز خیلی جوون بودم برای احساساتی از این دست. از وقتی طعم زندگی دور ازشون و چشیدم ، بار مسئولیت بیشتری نسبت به اینکه "دختر خوب" ی باشم براشون و رو شونه هام حس می کنم.
سنگِ رو سینه م بزرگ تر میشه وقتی تمام سالهایی که دخترشون بودم و مرور می کنم. تمام اشتباهات ریز و درشت، تمام بارهایی که قلب شونو و شکستم مثه یه فیلم جلوی چشمم رژه می ره و راه نفسم و می بنده. الف میگفت لازمه بری تراپی و درباره این حست صحبت کنی. شاید لازمه واقعا همین کارو کنم. نمی تونم نفس بکشم :(
نمی دونم از کی متوجه نقطه ضعفم توی ارتباطات کلامی شدم. یه وقتایی اینکه احساساتم و افکارم و تو قالب کلمات ، توی یه مکالمه حضوری ، به آدمی که جلوم نشسته بگم ، سخت ترین کار دنیاست برام. باعث می شه ، بی فکر تمام چیزایی که تو سرم می گذره رو بگم. در حقیقت دارم تلاش می کنم صادقانه صحبت کنم. و توی بیشتر مواقع باعث سوتفاهم می شم. می شینم به خودخوری که کاااااش اصن حرف نمی زدم.
گفتم : ببین مثلا این جایی که سالها خونه ت بوده رو فروختی به کسی ، وقتی دوباره قراره پا بذاری توش یه حس دوگانگی داری نسبت به اینکه اینجا خونه ته ، و در عین حال خونه ت نیست.
پی توشت : #خدایگانِ_گند_زدن_در_مکالماتِ_بسیار_ساده_ی_زندگی
پینوشت : چرا "زندگی کردن" باید انقددددرررر پیچیده باشه ؟ روابط انسانی پیچیده تر