178
دوست بسیار عزیزی هم دارم که بی شک حتی اگر در مایکروسافت یا ناسا هم کار کند. باز هم به محض دیدن من از شرایط بسیااار بد کار گلایه خواهد کرد. یعنی نقطه ای هست که آدم باور می کند بعضی ها کلن با ذات کار کردن مشکل دارند نه نوع و محل کار :)
دوست بسیار عزیزی هم دارم که بی شک حتی اگر در مایکروسافت یا ناسا هم کار کند. باز هم به محض دیدن من از شرایط بسیااار بد کار گلایه خواهد کرد. یعنی نقطه ای هست که آدم باور می کند بعضی ها کلن با ذات کار کردن مشکل دارند نه نوع و محل کار :)
دلیلش برام ناشناخته س. یه تلاش پایان ناپذیر برای اینکه ثابت کنم من به کسی احتیاج ندارم. ثابت کنم خودم از پسش بر میام. بارها شده حقیقتا لازم داشتم درباره افکار و احساساتم با کسی صحبت کنم. صفحه چتم با ک و باز می کنم ، می نویسم می نویسم و می نویسم ولی ارسال نمی کنم و تمامش و پاک می کنم. الف که کنارم دراز کشیده توی تخت و مشغول تماشای سریاله. می تونم باهاش حرف بزنم اما یه حس لعنتی توی سرم می گه خودت باید حلش کنی. اصرار دارم باور کنم که تنهام و هیچ کس جز خودم نمی تونه کمکم کنه. می خوام درمان خودمو بلد باشم تا از ساده ترین کلمات نرنجم. یه وقتایی با خودم تمرین سکوت می کنم. تمرین حرف نزدن. تمرین تنها درون خود حبس شدن.
وقتی قرار به رفتن باشه تو گفتن خداحافظی پیش دستی می کنم. انگار بخوام بگم من حتی اگه تلخ باشه برام از پسش بر میام تا بعدتر که با خودم تنها شدم بپیچم به خودم.
آدما ، حتی نزدیک ترین ها ، با دونستن نقاط ضعفت یه جایی توی یه جمله می رنجوننت. آدما ، حتی اونی که بیشتر از همه دوستت داشته باشه وقتی که خودخواهی بهش چیره بشه، کلمات التیام بخشش و دریغ می کنه و جوری با سردی اسمتو صدا می زنه که می خوای وسایل تو جمع کنی و به دورترین نقطه ی ممکن پناه ببری.
صداهای آشفته و پریشان نیمه ی شبی در سرم
پی نوشت. دلواپسی دوم-تنها می شویم و هزارباره گوش می کنم و لذت می برم
Say something, I'm giving up on you
I'll be the one, if you want me to
Anywhere, I would've followed you
Say something, I'm giving up on you
And I am feeling so small
It was over my head
I know nothing at all
And I will stumble and fall
I'm still learning to love
Just starting to crawl
Say something, I'm giving up on you
I'm sorry that I couldn't get to you
Anywhere, I would've followed you
Say something, I'm giving up on you
And I will swallow my pride
You're the one that I love
And I'm saying goodbye
Say something, I'm giving up on you
And I'm sorry that I couldn't get to you
And anywhere, I would have followed you
Ooh, ooh say something, I'm giving up on you
Say something, I'm giving up on you
Say something
یاذمه یه بار بین حرفامون ، با هم قرار گذاشتیم که در آستانه ی 40 سالگی ، هر جای دنیا که بودیم تو هر شرایطی، همدیگه رو تو یه کافه کنار دریا ببینیم. می گفتم من حتما یه پالتوی قرمز می پوشم و بین موهام تارهای سفید دارم. اون موقع 40 سالگی خیلی دور بود. خیلی زیاد. تصوری که ازش داشتم پیر شدن بود. فک می کردم با یه پالتوی قرمز می تونم جلوی گذر عمر و بگیرم. الان ولی ، می دونم سالهایی که گدشته رو روی شونه هام حمل می کنم و هر روزی که می گذره این بارسنگین تر می شه.