174
یاذمه یه بار بین حرفامون ، با هم قرار گذاشتیم که در آستانه ی 40 سالگی ، هر جای دنیا که بودیم تو هر شرایطی، همدیگه رو تو یه کافه کنار دریا ببینیم. می گفتم من حتما یه پالتوی قرمز می پوشم و بین موهام تارهای سفید دارم. اون موقع 40 سالگی خیلی دور بود. خیلی زیاد. تصوری که ازش داشتم پیر شدن بود. فک می کردم با یه پالتوی قرمز می تونم جلوی گذر عمر و بگیرم. الان ولی ، می دونم سالهایی که گدشته رو روی شونه هام حمل می کنم و هر روزی که می گذره این بارسنگین تر می شه.
+ MAH
|