دلیلش برام ناشناخته س. یه تلاش پایان ناپذیر برای اینکه ثابت کنم من به کسی احتیاج ندارم. ثابت کنم خودم از پسش بر میام. بارها شده حقیقتا لازم داشتم درباره  افکار و احساساتم با کسی صحبت کنم. صفحه چتم با ک و باز می کنم ، می نویسم می نویسم و می نویسم ولی ارسال نمی کنم و تمامش و پاک می کنم. الف که کنارم دراز کشیده توی تخت و مشغول تماشای سریاله. می تونم باهاش حرف بزنم اما یه حس لعنتی توی سرم می گه خودت باید حلش کنی. اصرار دارم باور کنم که تنهام و هیچ کس جز خودم نمی تونه کمکم کنه. می خوام درمان خودمو بلد باشم تا از ساده ترین کلمات نرنجم. یه وقتایی با خودم تمرین سکوت می کنم. تمرین حرف نزدن. تمرین تنها درون خود حبس شدن.

وقتی قرار به رفتن باشه تو گفتن خداحافظی پیش دستی می کنم. انگار بخوام بگم من حتی اگه تلخ باشه برام از پسش بر میام تا بعدتر که با خودم تنها شدم بپیچم به خودم. 

آدما ، حتی نزدیک ترین ها ، با دونستن نقاط ضعفت یه جایی توی یه جمله می رنجوننت. آدما ، حتی اونی که بیشتر از همه دوستت داشته باشه وقتی که خودخواهی بهش چیره بشه،  کلمات التیام بخشش و دریغ می کنه و جوری با سردی اسمتو صدا می زنه که می خوای وسایل تو جمع کنی و به دورترین نقطه ی ممکن پناه ببری.

صداهای آشفته و پریشان نیمه ی شبی در سرم 

 

پی نوشت. دلواپسی دوم-تنها می شویم و هزارباره گوش می کنم و لذت می برم