پس یه روز بد و شروع کرد. چون به محض چشم باز کردن، رویا/کابوسی که دیده بود مثه سکانس های فیلم از جلوی چشمش رد شدن. هرچقدر تو بیداری بهش میدون نمی داد، تو خواب تکرار میشد. پرسیده بود: نمی خواستی دیگه برگردی اینجا می خواستی بمونی ینگه دنیا، واسه همین تمومش کردی! و ادمی که به فاصله کمی ازش ایستاده بود ولی پای تلفن، عصبانی شده بود و شروع کرده بود یه داد و بیدادهای نامفهوم. یعنی سوالات توی سرش ، در خواب برمی گشتن سراغش؟ چند بار دیگر باید تجربه اش می کرد؟ یک بار در واقعیت صد بار در خواب؟

کرخت و به زور از تخت بیرون اومد، ربات وار؟ آبی به صورتش می زنه! خمیر دندون می کشه روی مسواک و شروع می کنه به مسواک زدن و در عین حال به دنبال گوشی سراغ اتاق خواب میره. گوشی روی تخت بود همون جایی که رهاش کرده بود! از اسپاتیفای قمیشی پلی می کنه! یک انتخاب بی نظیر برای تغییر مود صبحگاهیش. پس همون طور بی لبخند شروع می کنه به مرتب کردن تخت. پر کردن ظرف غذا، لباس پوشیدن و آرایش کردن. لباس های نو امروز بهش لبخند ندادن. حنی این تصمیم که باید به خودت بیشتر برسی پس خط چشم کشیده و موهای مرتبش حتی لبخند و نیاوردن.
کرخت و کشدار می گذشت. باد خنک بیرون هوای دلچسبی که وادارش نکرد با دوچرخه بره تا دانشگاه. به جاش هدفون به گوش نشست توی مترو. لبخند های مصنوعی هم بعد رسیدن به دانشگاه در مواجهه با آدمها شروع شدن.
پای لپتاپ پلی لیست قهوه صبح با جز ایرانی و پلی کرده و صفحه ی پایان نامه رو در مانتیور بزرگ باز کرد. می بایست کار می کرد. تاریخ تحویل نزدیک می شد هر روز و اصطراب دفاع پررنگ تر. ولی دختر توی صفحه ی لپتاپ خیلی با باد خنک ملایمی که می وزید همخوانی داشت. دامن چهار خانه و کتابی که در یک دستش باز بود و دست دیگری که به سمت فتجان قهوه می رفت. همه اینها در پس زمینه ی پنجره ای که دختر در کناره اش نشسته بود بسیار دلپذیر به نظر می رسید.