دیروز که با خانم تراپیست حرف می زدم، ازم پرسید "تو" چی می خوای؟! این همه می کوبی به در و دیوار که به چی برسی؟ گفتم: که خوشحال باشم؟ گفتم من یه زندگی و تجربه کردم که باعث شد خیلی آدم قوی تری باشم، آرامش داشته باشم! اون آرامش باعث شده بود زورم به خودم برسه تو خیلی تغییرا، تو شغلم و زندگی شخصیم! الان اون آرامشه نیست، من ققط سعی می کنم مدارا کنم با خودم تا بسازمش دوباره، به تلنگری می ریزه به هم! گفت این آن و آف شدنه کمک می کنه به آرامشت ؟ گفتم معلومه که آرامش نمی ده ولی از طرف دیگه یه شعله ای هنوز تو دلم هست که داره زورش و می زنه زنده بمونه، اگه آف شه کلن ، شعله خاموش شه, من به چه امیدی ادامه بدم؟ من می ترسم این نور خاموش شه! می ترسم خاموش شه و من راهمو پیدا نکنم.

البته که حقیقت نداره! من همیشه راهمو پیدا می کنم, فقط از مسیرش می ترسم.

گفتم ببین تو ذهن من یه ترازو هست یه طرفش مرگه، یه طرفش رنج طولانی, من رنج و انتخاب می کنم چون امید دارم تموم میشه یه روز! ولی تو مرگ و انتخاب می کنی چون رنج برات ترسناکه. دنبال میون بر می گردی از رنج. ولی تا تحملش نکنی جایزه شو نمی گیری.

از طرف دیگه، اینکه دارم اینا رو می گم هم خوشحالم نمی کنه, کدرم می کنه!