این روزها بیشتر می خوابم. نهایت تلاشم ادامه ی ورزش است که هر روز تنم را کشان کشان به آنسوی خیابان ببرم تا برای ساعتی از اسکرول کردن دور بماند. آخرین باری که با بابا حرف زدم یکشنبه شب بود. برای دو دقیقه کوتاه، با صدای پر انرژی و امیدوارکننده ی همیشگی اش، پر از عشق و محبت، تکرار می کرد نگران ما نباش بابا، ما خوبیم! و من لعنت می فرستادم به باعث و بانی این روزها. سراسر در دراما زندگی می کنم. شش ماه تمام است که چنگ می اندازم به زندگی! هربار چیزی از پا در می آوردم.

الف گفت به خودت سخت نگیر، اگر انرژی نداری، اگر بیشتر می خوابی، اگر روزهایت درست پیش نمی رود. با قدم های کوچک پیش برو!

تاتی تاتی کنان پای لپتاپ آمدم تا به پروژه سر و سامانی بدهم.

چرا نمی شود مثل آدم زندگی کنیم؟!!