213
عادیه که من همش دنبال نقطه ی شروع می گردم؟
نقطه ی شروع به این معنی که مثلا وسط روز وقتی به این نتیجه می رسم روزم و خوب شروع نکردم لازم دارم بخوابم و باز صبح شه تا روزمو با ورزش و دوش و یه صبحانه سالم و اتاق نمیز و لباس مرتب شروع کنم. اگه وسط روز خودمو با پیژامه ببینم انگار یه جای کار خیلی می لنگه و دیگه نمی شه این روز و ادامه داد.
به نظرم لازم دارم یه جایی به کسی اعتراف کنم که دلم برای پرایوسی اتاقم تنگ شده بی اینکه آدم بدی به نظر برسم! ولی گفتنش به خودم حتی حس بدی می ده. امشب داشتم فکر می کردم نقطه ی شروع م تا سه شنبه ی آینده معلق شده. تا بعد از رفتن الف بتوانم دکور اتاقم و عوض کنم و ملافه ها را بشورم و بروم ورزش و برگردم و لباس های مرتب بپوشم و تو اتاقم پادکست مورد علاقه ام را پخش کنم و بنشینم پای دفتری که تازه خریده ام و برنامه ی ادامه ی سالم را بنویسم. تا شروع کنم به ذوق کردن برای تولد پیش رو. یا برای کارم با گیتا برنامه بچینم و هر کار پروداکتیو دیگری. فعلا معلق بین زمین هوا هستم و هرچیزی را ربط می دهم به 15 دی یا PMS. :)