داستان از اینجا شروع شد که بعد 11 کیلومتر پیاده روی و 2 تا کافه و 5 ساعت بیرون از خونه گذروندن با سردرد بدی که داشتم از حموم اومدم بیرون. الی خونه نبود، پس همون طور که خودمو خشک می کردم و لباس می پوشیدم "رادیو بندر تهران" پلی کردم. زیر کتری و روشن کردم ، یه مسکن خوردم و نشستم پای لپتاپ. جای اینکه فایل رایتینگ مو باز کنم نمی دونم چرا و چطور راهم به پوشه D کشیده شد. از اونجا مستقیم رفتم سراغ خاطرات بهمن 92. این ماجرا از ساعت 7 شروع شد و الان ساعت 11:36 دقیقه س که فاینلی موفق شدم فولدر مورد نظر و توی درایو D ببندم. 

هنوز سر درد دارم و رایتینگ فردام آماده نیست.

الی میگفت چطور توی این فیلم ها و عکسا انقدر از ته دل می خندیم ؟ انقد کودک درون مون شاده؟ چطور زندگی هامون انقدر فرق داشت؟ 

همین طور که ظرف های شام رو جمع می کنیم به جواب این سوالات فک می کنیم و برمی گردیم سراغ فیلم بعدی :) 

زندگی توی 30 سالگی برای من پر بود از نوستالژی بازی و دنبال گذشته گشتن بود. برعکس سالهای قبل ترش که درجریان بودم و مشتاق کشف زندگی های جدید. توی این نقطه انگار تصمیم گرفتم بایستم و به روزهایی که زندگی کردم نگاه کنم تا مسیر و برای سالهای بعد درست بچینم. کمی خستگی در کنم و شاید خداحافظی های ناتمام رو تمام کنم. 

شاید چون خیالم راحته که آدمای دنیای وافعی اینجا نیستن پس عریان تمام مشغولیات مغزم و بی ویرایش اینجا می نویسم. اینکه هربار که ناامیدی ها و ترس ها به مغزم هجوم میارن بلاگفا رو باز می کنم تا مراحل بلند بلند فک کردنم رو انجام بدم معنیش این نیست که زندگی هنوز قشنگیاشو نداره و الانه که غرق بشم. یه فکر هایی هست که نمی شه با آدما درمیون بذاریشون ، شرم داری یا غرورت اجازه نمی ده. جای اون حرف ها درست همین جاست.

خاصیت پراکنده فکر کردن می شه نوشته های درهم و بی ربط :/ 

دلتنگی ای که پس از تماشای گذشته آدم رو دچار می کنه ، حسیه شبیه سنگینی عصر جمعه ی ابری پاییز ضربدر هزار :/ لعنت به مغزم