ش عزیز 

 

دیشب خواب دیدم وسط یه مهمونی خانوادگی عجیب و غریب از مسیر یه تونل شبیه غاری که توی "دارک" بود اومدم دیدنت. دلشوره و حس عجیبی که همراهم بود و هنوز حس می کنم. توی خواب می دونستم بین مون چیزی درست نیست. آگاه بودم که این اتفاق به شدت نشدنیه ولی درونم دلتنگی ای موج می زد که باااید می دیدمت، باهات حرف می زدم و لمست میکردم. باید گذشته ای که بین مون بود و دوباره حس می کردم. انگار خیالم نا آرومه از نبودنت. 

الان که "up coming funeral"  و پلی کردم دارم توی ابری و شرجی لاهیجان غرق می شم. روزگارمون روی پل و استخر عزیز که نمی دونم چند بار با هم ازش عبور کردیم. توی خوابم ، توی لحظه ی اولی که دیدمت دنبال نشونه ای از دوستی ای که بینمون بود می گشتم. عجیب نیست؟ انگار لازم داشتم چیزی خیالم و راحت کنه که با اینکه سالهاست دوریم ولی چیزی این بین تغییر نکرده و تغییر نکرده بود. تغییر نکرده بود و همدیگه رو به آغوش کشیدیم بی توجه به دیگرانی که با تعجب نگاهمون می کردن و انتظارشون غریبگی ما بود با هم. ساعت ها حرف زدیم بی اینکه کلمه ای ازش خاطرم باشه.

انسان موجود عجیبیه. عجیب که خودش انتخاب می کنه و اتفاقات و رقم می زنه و اشتباهاتش و می پذیره و آگاهه بهش و در عین حال که می دونه درست انتخاب کرده می تونه جوری دلتنگ بشه که دست و دلش بلرزه از نبودن آدم ها توی زندگیش و بگرده دنبال دلیل و دلایل و با خودش مرور کنه و دنبال راه حل بگرده. فک کردن بهشون حال مو به هم میریزه پس می ذارمش جایی ته ذهنم که گذارم نیفته بهشون. پس لطفا دست بردار از این در خواب ظاهر شدن ها. بمون همون جا توی صندوقچه های ته دهنم که اگه اتفاقی دیدمت جایی مثه آخرین بار توی کافه ی خیابون انقلاب به غریبانه ترین حالت ممکن به هم نگاه کنیم و سکوت کنیم و بریم پی زندگی مون. 

 

روزگارت شاد و خوش