فک می کردم آخرین بار باید از پشت شیشه ببینمت و دست تکون بدم و سوار هواپیما شی و بری. اونوخ من با یه پوچ گنده برمی گردم خونه و koop island blues می گوشم و سعی می کنم اصن فک نکنم ، که فقط خالی باشم. بعدش انگار زودتر اتفاق افتادو منه منطقی نشست جلوم به حرف زدن، هی هرشب هرشب حرف زد. هی هرشب هرشب دلشوره اضطراب. تنها کسی که می دونه چه اتفاقی داره میوفته خوده تویی، به من نگاه نکن. من فقط حس می کنمشون. حقیقت دست خودته. من نمی دونم چه اتفاقی داره میوفته ...