148
یهو یاد اون روزی افتادم که خبر فوت دوست الهام اومد، یاد عصرش افتادم که نگرانت شده بودم و هرچقدر زنگ می زدم گوشیت خاموش بود و جواب نمی دادی و تا چند ساعت فقط به میم زنگ می زدم که خبری شده ازت یا نه. و بعدش که زنگ زدی بالاخره و گفتی شارژت تموم شده بود. و من شروع کردم به داد و بیداد که نمی گی آدم نگرانت می شه یهو که گوشیت خاموش می شه بی خبر؟ نمی شه یکم اهمیت بدی به نگرانی آدمای اطرافت و این حرفا و بعدش گفتم دوست الهام فوت کرد دیشب و مات شدی ... گاهی هنوز نگرانت می شم و خب نمی شه که زنگ بزنم و حالت و بپرسم ، نمی شه که غر بزنم سرت ، نمی شه که بگم 5 میرا باش، نمی شه که بریم قدم بزنیم ، نمی شه که دعوا کنیم ، خیلی چیزای دیگه هم هست که نمیشه و دیگه اتفاق نمیوفته و من با یه قول انگشت کوچیکه موندم و یه انگشتِ تو هوا مونده و یه سری رستاک و حواست نیست. البته راضی م ااا ولی دلتنگ هم می شم. گاهی خب اتفاقای بد و دلخوری ها رو، آدم یادش نمی مونه ، فقط دلش برا دوستش تنگ می شه.
خیلی مواظب خودت باش چون دیگه نمی شه حالت و بپرسم حتی.