144
هی می خوام بی خیال باشم و بدون فکر و اضطراب و خشم و شک . هی می خوام همه چی به هیچ جام نباشه. که اگه کسی هست ، خب یعنی هست. نباشه هم، به درک ، نباشه.یعنی بود و نبود ها ربطی به روال زندگی عادیم نداشته باشه و آرامش و اضطراب نیاره برام. تهش که آدم فقط خودشه خب. ته تهش ، یه روز میشه که وایستادی رو به نرده ها و درخت بزرگه و پرنده ها و سیگارت عمیق می کشی و می بینی هیچ کس وااقعا نیست. می بینی جز خودت هیچ کس نییییست. خب پس گور بابای همه بوده ها و نبوده ها دیگه!
دلم سازمو می خواد. وقتی به صداش گوش می کنم ،شاید دیگه بلد نباشمش، نزنمش. ولی آرشه به آرشه شو لمس می کنم انگار کن ساز تو دست خودمه و انگشت می ذارم رو سیم و آرشه می کشم.
من کی اینجوری شدم؟
+ MAH
|