170
روزها دارن می گذرن و من هر روز پشت همین میز مشغول دنبال کردن رویاهامم. پاییز از نیمه گذشته ...
روزها دارن می گذرن و من هر روز پشت همین میز مشغول دنبال کردن رویاهامم. پاییز از نیمه گذشته ...
I have often told you stories about the way
I lived the life of a drifter
Waiting for the day
When I'd take your hand and sing you songs
Then maybe you would say
"Come lay with me and love me"
And I would surely stay
But I feel I'm growing older
And the songs that I have sung
Echo in the distance
Like the sound
Of a windmill going round
Guess I'll always be a soldier of fortune
Many times I've been a traveller
I looked for something new
In days of old when nights were cold
I wandered without you
But those days I thought my eyes had seen you standing near
Though blindness is confusing
It shows that you're not here
Now I feel I'm growing older
And the songs that I have sung
Echo in the distance
Like the sound
Of a windmill going round
Guess I'll always be a soldier of fortune
I can hear the sound
Of a windmill going round
Guess I'll always be a soldier of fortune
I guess I'll always be
A soldier of fortune
When the whites of your eyes come through
You'll see something new
With your body and mine restored
It's good to see you back home
When the life in your eyes wants black
Things return
You've come back
With your body and mine restored
It's good to see you once more
Turning black tables
And you're turning black tables
And you're making your head whirl
Making your head whirl
And you're turning black tables
And you're turning black tables
And you're making your head whirl
Making your head whirl
داستان از اینجا شروع شد که بعد 11 کیلومتر پیاده روی و 2 تا کافه و 5 ساعت بیرون از خونه گذروندن با سردرد بدی که داشتم از حموم اومدم بیرون. الی خونه نبود، پس همون طور که خودمو خشک می کردم و لباس می پوشیدم "رادیو بندر تهران" پلی کردم. زیر کتری و روشن کردم ، یه مسکن خوردم و نشستم پای لپتاپ. جای اینکه فایل رایتینگ مو باز کنم نمی دونم چرا و چطور راهم به پوشه D کشیده شد. از اونجا مستقیم رفتم سراغ خاطرات بهمن 92. این ماجرا از ساعت 7 شروع شد و الان ساعت 11:36 دقیقه س که فاینلی موفق شدم فولدر مورد نظر و توی درایو D ببندم.
هنوز سر درد دارم و رایتینگ فردام آماده نیست.
الی میگفت چطور توی این فیلم ها و عکسا انقدر از ته دل می خندیم ؟ انقد کودک درون مون شاده؟ چطور زندگی هامون انقدر فرق داشت؟
همین طور که ظرف های شام رو جمع می کنیم به جواب این سوالات فک می کنیم و برمی گردیم سراغ فیلم بعدی :)
زندگی توی 30 سالگی برای من پر بود از نوستالژی بازی و دنبال گذشته گشتن بود. برعکس سالهای قبل ترش که درجریان بودم و مشتاق کشف زندگی های جدید. توی این نقطه انگار تصمیم گرفتم بایستم و به روزهایی که زندگی کردم نگاه کنم تا مسیر و برای سالهای بعد درست بچینم. کمی خستگی در کنم و شاید خداحافظی های ناتمام رو تمام کنم.
شاید چون خیالم راحته که آدمای دنیای وافعی اینجا نیستن پس عریان تمام مشغولیات مغزم و بی ویرایش اینجا می نویسم. اینکه هربار که ناامیدی ها و ترس ها به مغزم هجوم میارن بلاگفا رو باز می کنم تا مراحل بلند بلند فک کردنم رو انجام بدم معنیش این نیست که زندگی هنوز قشنگیاشو نداره و الانه که غرق بشم. یه فکر هایی هست که نمی شه با آدما درمیون بذاریشون ، شرم داری یا غرورت اجازه نمی ده. جای اون حرف ها درست همین جاست.
خاصیت پراکنده فکر کردن می شه نوشته های درهم و بی ربط :/
دلتنگی ای که پس از تماشای گذشته آدم رو دچار می کنه ، حسیه شبیه سنگینی عصر جمعه ی ابری پاییز ضربدر هزار :/ لعنت به مغزم
- چرا زندگی انقد بی معنی و پوچه ؟
+ یه روزایی وقتی تو اتاقم نشستم ، فک می کنم اگه الان پاشم برم پایین ، مامانم مثه همیشه سر جای همیشگیش نشسته و می تونم برم ببوسمش. قبلا هر شب قبل خواب دست یا پای پدر و مادرمو می بوسیدم. الان ولی میرم و جای خالیش و رو تخت کنار بابا می بوسم.
- سکوت
+ ما فقط هر روز بیدار می شیم و راهمونو ادامه می دیم و سعی میکنیم بد زندگی کردن و دیرتر شروع کنیم.
- سکوت
+ ...