روزهای ترانه و اندوه ...

مامان نشسته البوم ورق می زنه و عکسای قدیمی و برام می فرسته، عکسای ماری و رضا رو با دوتا جوجه هاشون! همسن الان من بود تو اون عکسا شایدم جوون تر حتی :) چه گدشته بهشون تو این سالها؟!

عذاب وجدان بازمانده ندارم! از اینکه ندارم حس بدی میاد سراغم! روزایی که غرق اخبار بودم از زندگی و مسئولیتهام باز می موندم. وقتی رنج بکشم کسی نیست برای من "روی زمین بخوابه" ! وقتی پروژه رو تحویل ندم، برای جلسه آماده نشم کسی نیست جای من مسئولیت و برداره. من باید زنده بمونم! این روزا ایده آل ها جاشونو دادن به اینکه من باید زنده بمونم. باید به فردا برسم.

خودخواهی ها؟؟ اینکه احساسات فردی و زندگی شخصیم بیشتر برام اهمیت داره خودخواهیه؟ بعید می دونم! آدمیزاد اینجوریه لاید.

شبیه تشنه ای در حسرت قطره آبی وسط صحرام! ازم دریغ می شه و من بیشتر می گردم و دست و پا می زنم! باید تموم کنم این سیکل باطل و! شاید درست شه اوضاع. شاید اگه من نگردم انقد ، پیدا شه، پیدا شم! امید مرده در من! ترس سلطنت می کنه. ترس از غرق شدن ، ترس از نشدن ، از فرو رفتن ، از گم شدن.