249
من و کتابخانه های شهر
همین طور که می خوام کار کنم نگاهم به بیرونه، به ادما که میرن و میان و پیاده ، با دوچرخه ، بعضی ها دارن می دوون. کف خیابون پر از برگای زرد و نارنجی. آسمون که دم به دقه رنگ عوض می کنه. آبی بود بارون گرفت رنگین کمان شد ابرای خوشگل پنبه ای اومدن، الانم طوسی شده
یه ساعت دیگه کلاس زبان دارم که لنگار قراره نرم برای سومین جلسه. برا آدما عجیبه که چرا نمی رم. برا خودم عادیه. مگه کلاس برا نرفتن نبود همیشه ؟
شاید وقتی از ایران برگردم پرانگیزه تر باشم :)
دارم میبرم خودمو جایی که بغل بشم و زیاد دوست داشته بشم ، پیش همون دوتا ادم اصلیا 3>
ادمیزاد فک می کنه دووم نمیاره از یه روزایی ، ولی همیشه می گذره :)
+ MAH
|