212
چند شبِ پیش ، بعد از مهمانی کریسمس ، وقتی با الف به خانه برگشتیم; تا صبح به تحلیل مکالمات شکل گرفته بین آدم ها و خودمان پرداختیم. بحث حول محور این سوال می گدشت که چطور می توان آدم ها را برای ارتباط ادامه دار با وجود اختلاف نظرهای گاها بنیادی در زندگی خود پذیرفت و یا شاید انتخاب کرد. قطعا هر ارتباطی نتیجه ی انتخاب ما در زمان ها و شرایط مختلف برای حضور آن شخص در ادامه ی زندگی ما است. بنابراین اگر با این منطق پیش برویم که در مقابله با هر اختلاف نظری آن فرد از لیست اطرافیان و گاها دوستان ما خط بخورد دایره ی اطرافیان کاملا محدود می شود. در نگاه مقابل ، آیا مراورده با این افراد ارتباط معناداری را در زندگی ما شکل می دهد؟
کسی که تحمل شنیدن نظر مخالف خود را نداشته باشد چطور می تواند از دموکراسی دم بزند ؟ از طرف دیگر آیا زمان و انرژی ما ارزشش بیش از شاید هدر شدن در بحث های بی نتیجه در زمان هایی که خارج از محیط کار و جامعه ی بیرون از خانه ، در امنیت و آرامشی که در خانه به دنبالش می گردیم ، نیست ؟
از دیدگاه من بلوغ فردی زمانی شکل می گیرد که ما دریچه ی جهان بیرون را به روی خود باز بگذاریم تا برای رشد فردی و حتی تغییر، در طول زمان استفاده کنیم. چون با نشست و برخاست با کسانی که تنها ما را تایید می کنند تغییری حاصل نخواهد شد و زندگی بی شک فراتر از تفکر خطی است. باید همیشه احتمال اشتباه را در مسیر زندگی در نظر گرفت حتی زمانی که با دو چشم خود روشنای روز را می بینی احتمال شب بودن را رد نکرد. البته من اینطور فکر می کنم.
از طرف دیگر باید سنجید افرادی که در دایره ی اطرافیان انتخاب می شوند چقدر در این مباحثات منعطف هستند؟ چقدر تنها برای پیروز شدن وارد شده اند؟ و به چه اندازه واقعا برای یادگرفتن وارد شده اند ؟ به احتمال زیاد قرار نیست کسی نظرش را تغییر دهد منتها نکته اینجاست که ما باید مباحثه سالم با افرادی که مخالف ما هستند را یاد بگیریم و معاشرت درست را. باید بپذیریم که نمی شود نزدیک ترین افراد را حذف کرد پس جایی برای خطوط قرمزی که ممکن است منجر به دوری شوند چراغ خطر می گذاریم و عزیزان مان را فارغ از هر تفکری ، تنها دوست می داریم. :)