شاید دردناک ترین قسمت بودنه من تو زندگی خوشبین بودنم به آدماست ... همین که باور نمی کنم اون چیزی که من ساختم ازشون با چیزی که واقعا هستن . همون آدمی که گذشته م بود , همین آدمی که دوستم بوده , همینی که الان دوستمه , به خدا اگه بتونم باور کنم , به خدا اگه یه لحظه نفرت , شک بتونم راه بدم به خوده لعنتیم , که بعده فلان قدر سال بفهمم اون موقع که من خرش بودم , می خندیده بهم , اگه بتونم دستکاری کنم خاطراتم و ... راه دور چرااااااا؟ آدمای الان بهترن مثلا؟ که پس فردا گندش درآد اینم می خندیده بهت؟ که گندش درآد اونی که دوستته از دشمن هم بدتره؟ که دست بر نمی دارن از قضاوت کردن؟ چرا وقتی زندگی کسی برا من جالب نیس زندگی من انقد باید جالب باشه واسه آدما؟ چرااااااا؟ چرا وقتی من کاری به کسی ندارم باید نسبت به جزییات زندگی من کنجکاو بشن؟ که به خودشون اجازه قضاوت بدن؟ چرا انقد احمقم؟ کاش خفه شن همه, کاش خفه شم