دیشب برای امروزم یه برنامه طولانی نوشته بودم. قراربود ساعت 8 تا 11 دوتا درس از یه کتاب بخونم ، بعدش نیم ساعت استراحت کنم و دو درس از کتاب بعدی و یاز 1 ساعت استراحت و 2 درس دیگه همین طور تا 9 شب. اینجوری عقب موندگی هام جبران می شد. از بخت بد صبح 8 بیدار شدم و 9 شروع کردم به درس و مشق. نیم ساعتی که گدشت دوستم از آمریکا زنگ زد و هرچقد خواستم بهانه بیارم برای کوتاه حرف زدن نشد و 2 ساعت صحبت کردیم. در ادامه تمرکز درس خوندم پریده بود و شروع کردم به چک کردن سایت های مختلف. با خودم فکر کردم که اگه ناهار بخورم انرژیم برمیگرده. ولی بعده ناهار خوابالودتر از قبل به خودم نیم ساعت تایم دادم برای خواب ، چشم باز کردم دیدم 1 ساعت و نیم من در دنیایی دیگه مشغول پروسه ی مهاجرت بدون پول بودم. یه اخلاقی دارم که وقتی توی خواب مشغول خواب دیدن می شم باید داستانم و تو خواب تموم کنم. یعنی دلم نمیاد داستان ایجاد شده توی ناخودآگاهم بی سر و ته باقی بمونه ، برای همین دختر گم شده توی فرودگاه و رسوندم به دوستش و خیالش و راحت کردم که خوانواده ش می تونن پولارو به حساب دوستش براش واریز کنن و در ادامه رسوندمش به یه خونه ی عجیب و غریب توی یه مزرعه. داشت با کسی آشنا می شد که دیگه تنهاشون گذاشتم تا به بیداری برسم
مدیر قبلیم ، یه جمله ای داشت که فراموشش نمی کنم. بهم می گفت مهشید ، تو هیچ وقت نمی تونی از شر یه شروع بد خلاص شی پس حواست جمع کن که درست و دقیق شروع کنی.