173

مرور که می کنم از دست خودم عصبانی می شم. چه مرگته دختر ؟ تیکه های کیکت و جدا کن. بذار فقط و فقط یه تیکه ی کوچیکش حول محور احساسات بچرخه و بقیه ش به ادامه ی زنذگیت برس، نه که همه ش ترکیبی از احساسات و سایر موارد لازم زندگی باشه که خودت می دونی تمام روزت و به فاک می ده و تمرکزت و میگیره برای بقیه ی کار ها 

خوده منظقی تو بذار جلو روت بشینه ، بذار اون تصمیم بگیره ، حرف بزنه و کارها رو پیش ببره. یه مدت برو یه جای دور که پیدات نشه این دور و بر :)

172

شاید باورش سخت باشد ، ولی یکی از دلایلی که باعث میشود بیشتر تلاش کنم و مسر باشم روی رفتنم ، این است که به او ثابت کنم مرا از دست خواهد داد و دلش برایم تنگ خواهد شد.

احمقانه س ، نه؟

171

دیشب برای امروزم یه برنامه طولانی نوشته بودم. قراربود ساعت 8 تا 11 دوتا درس از یه کتاب بخونم ، بعدش نیم ساعت استراحت کنم و دو درس از کتاب بعدی و یاز 1 ساعت استراحت و 2 درس دیگه همین طور تا 9 شب. اینجوری عقب موندگی هام جبران می شد. از بخت بد صبح 8 بیدار شدم و 9 شروع کردم به درس و مشق. نیم ساعتی که گدشت دوستم از آمریکا زنگ زد و هرچقد خواستم بهانه بیارم برای کوتاه حرف زدن نشد و 2 ساعت صحبت کردیم. در ادامه تمرکز درس خوندم پریده بود و شروع کردم به چک کردن سایت های مختلف. با خودم فکر کردم که اگه ناهار بخورم انرژیم برمیگرده. ولی بعده ناهار خوابالودتر از قبل به خودم نیم ساعت تایم دادم برای خواب ، چشم باز کردم دیدم 1 ساعت و نیم من در دنیایی دیگه مشغول پروسه ی مهاجرت بدون پول بودم. یه اخلاقی دارم که وقتی توی خواب مشغول خواب دیدن می شم باید داستانم و تو خواب تموم کنم. یعنی دلم نمیاد داستان ایجاد شده توی ناخودآگاهم بی سر و ته باقی بمونه ، برای همین دختر گم شده توی فرودگاه و رسوندم به دوستش و خیالش و راحت کردم که خوانواده ش می تونن پولارو به حساب دوستش براش واریز کنن و در ادامه رسوندمش به یه خونه ی عجیب و غریب توی یه مزرعه. داشت با کسی آشنا می شد که دیگه تنهاشون گذاشتم تا به بیداری برسم 

مدیر قبلیم ، یه جمله ای داشت که فراموشش نمی کنم. بهم می گفت مهشید ، تو هیچ وقت نمی تونی از شر یه شروع بد خلاص شی پس حواست جمع کن که درست و دقیق شروع کنی.