تو با دلم چه کردی که در زمان ندیدم
لاک قرمز به دستام، به ناخن هام میاد. حس تازگی داره. رنگ داره. همیشه عاشق لاکای رنگی بودم... الان ولی بی رنگ می زنم بیشتر. تغییر و گذشت زمان اینگونه رخ می نماید در زندگی ما. دیدی گاهی رو واژه ها حساس می شه آدم ؟ الان رو جمله ی چرا رخ نمی نمایی حساسم. وقتی واژه برات دم دستی باشه و برای همه استفاده ش می کنی ، اینکه برای آدمه پر رنگ زندگیت هم بخوای استفاده ش کنی و انتظار داشته باشی خاص بشنودش ، مضحکه. جایگاه آدما فرق می کنه با هم. رده بندی داره لابد تو زندگی. واژه پر رنگا باید برای آدمای پر رنگ استفاده بشه لابد که معنی پیدا کنه. بقیه هم اینجوری می بینن زندگی و ؟
یه جمله ای بود ، در زنگی دردهایی هست که روح آدم را مثله خوره می خورد، انگار خوره افتاده به جونم ، شک، مثه خوره افتاده به جونم
اینکه کسی چقدر و چطور حس امنیت بده یه مسئله کاملا شخصیه. یعنی شخصی سازی شده رو زندگیه اون آدم که با تن صداش ، با نگاه کردن ، با کلماتش منتقل کنه آرامش و. قاعده و قانون که نداره.
همینجوری بی خودی حرف زدنم اومده و از اونجا که نامرئی شدن و به عنوان روش جدید زندگی برگزیدم ، نوشتنه بی مخاطب ارضا کننده تر از هرکاری به نظر می رسه.
دلم یه فیلم کرخت تو یه سینمای خالی و سوت و کور می خواد ، از اینا که اول تا آخرش و گریه کنی و سبکه سبک بری بیرون از سینما. یه موزیکه کرخته کرخت. از طرف دیگه تمام دیروزکرخت و بی حوصله بودم و دنبال راه فرار. می دونم چه مرگمه. می دونم حال بد و خوبم به چی بسته ست و این مرگ بار ترین اتفاقیه که می تونه بیفته تو زندگیت. بند شدن به آدما خر است.
می گفت قبلا شجاع بودی، این همه ترست از کجاس؟ می گم دیگه نمی تونم اشتباه کنم ، دیگه تحمل اشتباه کردن ندارم. حتی تحمل آدمای دیگه رو ندارم. نمی دونم چقد باور می کنه وقتی بهش می گم دلم کس دیگه ای و نمی خواد تو زندگیم. واقعا نمی خواد. با تمام وجود نمی خواد. برای خسته شدن خیلی زوده ولی من خیلی زیاد از همه خسته م.
چرا موندم؟
چقد دلم مرگ می خواد و چقد از مرگ می ترسم