143

بهش می گن اضطراب مدامه تکرار شونده ؟ یا فشار روز ؟ یا فشار زندگی ؟

یهو بین روز یه اتفاق و شوخی روزمره اشکت و در میاره ... یهو حس می کنی همه چیز وهمه کس آزار دهنده س. وقتی خودم اینجوری میشم می دونم فقط سکوت و اینکه نامریی بشم آرومم می کنه اما وقتی دوستم دچار اضطراب مدامه تکرار شونده می شه نمی دونم چی تو سرش می گذره یا چی آرومش می کنه. می دونم دوستشم ولی درمون های خودمو تجویز می کنم براش :/

 

142

معنیه دل بستن

معنیه پیوستن

معنیه دل کندن

گسستن

معنیه خاطره

معنیه حافظه

معنیه عارضه

معنیه فاصله

تو خیلی دوووورریییی

خیلی دوورییی

تو خیلی دوووووری

خیلی دور

تو خیلی دوووووری

خیلی دووورررییی

تو خیلی دووووورررررییی

خیلی دووورررر

معنیه خستگی

معنیه کهنگی

معنیه دلتنگی

بیهودگی

معنیه انتخاب

معنیه التهاب

معنیه اضطراب

معنیه اجتناب

تو خیلییییی دوووورررری

خیلی دوری

تو خیلی دوووررری

خیبی دووررر

تو خیلی دوری

خیلی دوری

تو خیلی دووووووووووریی

خیلی دوووررررر

معنی ابتدا

معنی اشتباه

معنیه انقضا

انتها

معنیه استمرار

تکرار

تکرار

تکرار

 

 

141

ما را

به جز تو 

در همه عالم 

عزیز نیست ...

 

 

140

 

 

+ وقتی بداخلاقی با یه من عسل هم نمی شه خوردت

- :)

guess what? nobody cares!

139

تو با دلم چه کردی که در زمان ندیدم

 

لاک قرمز به دستام، به ناخن هام میاد. حس تازگی داره. رنگ داره. همیشه عاشق لاکای رنگی بودم... الان ولی بی رنگ می زنم بیشتر. تغییر و گذشت زمان اینگونه رخ می نماید در زندگی ما. دیدی گاهی رو واژه ها حساس می شه آدم ؟ الان رو جمله ی چرا رخ نمی نمایی حساسم. وقتی واژه برات دم دستی باشه و برای همه استفاده ش می کنی ، اینکه برای آدمه پر رنگ زندگیت هم بخوای استفاده ش کنی و انتظار داشته باشی خاص بشنودش ، مضحکه. جایگاه آدما فرق می کنه با هم. رده بندی داره لابد تو زندگی. واژه پر رنگا باید برای آدمای پر رنگ استفاده بشه لابد که معنی پیدا کنه. بقیه هم اینجوری می بینن زندگی و ؟

یه جمله ای بود ، در زنگی دردهایی هست که روح آدم را مثله خوره می خورد، انگار خوره افتاده به جونم ، شک، مثه خوره افتاده به جونم

اینکه کسی چقدر و چطور حس امنیت بده یه مسئله کاملا شخصیه. یعنی شخصی سازی شده رو زندگیه اون آدم که با تن صداش ، با نگاه کردن ، با کلماتش منتقل کنه آرامش و. قاعده و قانون که نداره.

همینجوری بی خودی حرف زدنم اومده و از اونجا که نامرئی شدن و به عنوان روش جدید زندگی برگزیدم ، نوشتنه بی مخاطب ارضا کننده تر از هرکاری به نظر می رسه.

دلم یه فیلم کرخت تو یه سینمای خالی و سوت و کور می خواد ، از اینا که اول تا آخرش و گریه کنی و سبکه سبک بری بیرون از سینما. یه موزیکه کرخته کرخت. از طرف دیگه تمام دیروزکرخت و بی حوصله بودم و دنبال راه فرار. می دونم چه مرگمه. می دونم حال بد و خوبم به چی بسته ست و این مرگ بار ترین اتفاقیه که می تونه بیفته تو زندگیت. بند شدن به آدما خر است.

می گفت قبلا شجاع بودی، این همه ترست از کجاس؟ می گم دیگه نمی تونم اشتباه کنم ، دیگه تحمل اشتباه کردن ندارم. حتی تحمل آدمای دیگه رو ندارم. نمی دونم چقد باور می کنه وقتی بهش می گم دلم کس دیگه ای و نمی خواد تو زندگیم. واقعا نمی خواد. با تمام وجود نمی خواد. برای خسته شدن خیلی زوده ولی من خیلی زیاد از همه خسته م.

چرا موندم؟

 

چقد دلم مرگ می خواد و چقد از مرگ می ترسم