137

تو لیله القبری ، برو ، تا لیله القدری شوی ...

یه بار با تهران به دور خورشید چرخیدم، الان انگار باز رو نقطه شروعم. دیدی دایره رو ، نقطه 360 درجه ش همون صفره شه. الان رو نقطه صفرم انگار. نقطه صفر یا سفر ! یه حالت مقاومت دارم نسبت به تغییر، به هر نوع تغییری. حتی در حد تغییر مکان که وقتی خونهم پام نمی کشه برم بیرون، وقتی بیرونم پام نمی کشه برم خونه. امروزافسانه می گفت انگار زندگیت کف دستته و نمی دونی می خوای باهاش چیکار کنی!

می خوام دستم و مشت کنم، می خوام مشتم و ببندم و بذارم تو جیبم.

ایمان نقطه ی آرامشه آیا؟

 

136

شاید دردناک ترین قسمت بودنه من تو زندگی خوشبین بودنم به آدماست ... همین که باور نمی کنم اون چیزی که من ساختم ازشون با چیزی که واقعا هستن . همون آدمی که گذشته م بود , همین آدمی که دوستم بوده , همینی که الان دوستمه , به خدا اگه بتونم باور کنم , به خدا اگه یه لحظه نفرت , شک بتونم راه بدم به خوده لعنتیم , که بعده فلان قدر سال بفهمم اون موقع که من خرش بودم , می خندیده بهم , اگه بتونم دستکاری کنم خاطراتم و ... راه دور چرااااااا؟ آدمای الان بهترن مثلا؟ که پس فردا گندش درآد اینم می خندیده بهت؟ که گندش درآد اونی که دوستته از دشمن هم بدتره؟ که دست بر نمی دارن از قضاوت کردن؟ چرا وقتی زندگی کسی برا من جالب نیس زندگی من انقد باید جالب باشه واسه آدما؟ چرااااااا؟ چرا وقتی من کاری به کسی ندارم باید نسبت به جزییات زندگی من کنجکاو بشن؟ که به خودشون اجازه قضاوت بدن؟ چرا انقد احمقم؟ کاش خفه شن همه, کاش خفه شم