50
فردای روزی که پنجاه سالم شد دوباره عاشق می شوم ... انگار که ابتدای نوجوانی ام باشد و من تنها ترین زن این شهر مه گرفته!!
زمستان است. لابد از قبل پالتوی شیکی خریده ام که به مناسبت اولین روز از ادامه ی زندگی ام بپوشم! چه اشکالی دارد اگر قرمز باشد؟! شال و کلاه می کنم و آن وقت در برفی ترین روز سال بدون چتر ... پیاده به سمت رویای مه گرفته ای می روم که حتی نمی دانم کجا می توان منتظرش نشست! لابد تا آن موقع تمام خیابان ها عوض شده اند و من انگار از طولانی ترین سفر زندگی ام بر می گردم! تا آن روز همه چیز آن طور تغییر می کند که من می خواهم و لابد کافه ی رو به استخر با نمای برف و سمفونی ابری هم راه افتاده است.
مرد با موهای جو گندمی و چشمانی براق روی صندلی های لهستانی کنار شومینه نشسته است و گل سرخ های روی میز رسیدن مرا انتظار می کشند.
+ MAH
|